پرسونا فيلمي از اينگمار برگمان ، کارگردان  فقيد سوئدي است که تحسين و نقد بسياري بر اين فيلم ارائه شده است. اين فيلم روايتگر درمان گري دو زن که يکي پرستار(آلما) و ديگري زن هنرپيشه اي (اليزابت) است که آگاهانه سکوت اختيار کرده است.

واژه پرسونا (persona) به معني عام شخصيت است و در روانشناسي به معني نقاب است. آلما که تا پيش از اين نقش شنونده اي بسيار خوب را براي بيمارانش  ايفا مي کرده اينبار با بيماري در تماس است که سبب تغيير در نقش وي مي شود.

 

يکي از موضوعات اصلي که اليزابت را به دنياي سکوت برده است مساله مادر بودن و در عين حال حرفه داشتن(هنرپيشگي) است. اليزابت همان تقابلي را دارد که زن مدرن با خود پيدا مي کند و آن همزماني نقش مادري و انجام نقش خود واقعي است. عاملي که اليزابت را به بازبيني زندگي شخصي و آگاهي نسبت به خويشتن و در انتها انتخاب سکوت براي بازيابي خويشتن خويش وادار مي سازد. شايد اين مساله عمده حضور زنان در فعاليت هاي اجتماعي و همزماني با ايفاي نقش زنانگي  مساله اي باشد که به نظر برگمان نيز آن قدر مهم رسيده است که يک هنرپيشه حرفه اي را به سوي دوري از زندگي حرفه اي و حتي زندگي فردي و سکوت وادار سازد.

 

ارتباط آلما و اليزابت داراي سه مرحله است. اول سكوت يا توليد نقاب، دوم انطباق يا اينهماني دو نقاب بر يكديگر و سوم برداشت نقاب يا توليد محصول يعني كشف حقيقت. مرحله اول از آشنايي آلما و اليزابت تا خواندن نامه اليزابت توسط آلما را شامل مي‌شود. مرحله دوم از اين نقطه تا ظهور آقاي وگلر (شوهر آلما يا شوهر اليزابت) كه نماد خود انسان است را شامل مي‌گردد و مرحله سوم از اين نقطه تا انتهاي فيلم. اليزابت نقابي مي‌سازد به فرم سكوت كه حقيقت و ماهيت را مخفي كند و آلما نقابي مي‌سازد به شكل زندگي و گفتگو كه البته باز هم حقايقي را از او مخفي مي‌نمايد. آلما با اشاره به خاطره خود سعي در ايجاد نقاب دارد و اليزابت آلما را عنصر بيروني خود مي‌بيند، پس او را بيمار اصلي مي‌داند و در نامه‌اي كه براي شوهرش (انسانيت) مي‌نويسد خود را ناجي او معرفي مي‌كند. آلما نامه را مي‌بيند و احساس مي‌كند حقيقت طور ديگري بوده و او فريب خورده است، البته نه حقيقت درباره اليزابت به طور خاص، بلكه حقيقت درباره انسان به طور كل. بعد از اين آلما تغيير مي‌كند. به جاي درمانگري ويرانگري را برمي‌گزيند چون او از «خود» جدا افتاده است. اينكه او سعي مي‌كند اليزابت روي شيشه شكسته پا بگذارد گواه اين گفته است. در بخش نهايي و رويارويي با حقيقت، نيازي به نقاب نيست. آلما مي‌داند كه اليزابت است و اليزابت مي‌داند كه آلما فاعل انديشه اوست.

 

برگمان، آلما و الیزابت را دو روی سكه بشریت می‌داند. یكی به درون پناه می‌برد _تز_ و دیگری زندگی را برمی‌گزیند و برون‌گرایی می‌كند _آنتی‌تز_ و در این میان، دگردیسی –سنتز- مهم است. چیزی كه پرسونا را تشكیل می‌دهد، تحول این نقاب در یك پلان تاكید می‌شود، جایی كه نیمی از چهره آلما بر چهره الیزابت فید می‌گردد تاكیدی موفق بر این امر است. برگمان نمی‌گوید یكی به دیگری تبدیل می‌شود بلكه بیان می‌كند كه تحول (در مفهوم خاص منطبق شدن) وجود دارد و نقاب مستور كننده نیست؛

 

در این فیلم برگمان از کارکرد ایدئولوژیک سینما استفاده می کند، ایدئولوژی الگویی مبتنی بر بازنمایی است و سینما نیز از این ویژگی برخوردار است. پرسونای بازیگر که روی پرده سینما تماشا می کنیم فرآوری است و محبوبیت بازیگران نزد تماشاگر ناشی از همین آگاهی کاذب است. با این نگرش خود بازیگر تبدیل به واقعیت یا همان امرواقعی خواهد شد. برگمان با نشان دادن تصاویری از فیلم های دیگر (به صورت فیلم در فیلم) بر کارکرد ایدئولوژیک سینما تاکید می کندو از طرفی با انتخاب نقش اول فیلم به عنوان بازیگر و واکاوی او سعی در شناخت و معرفی کارکرد ایدئولوژی دارد و به تبع آن در جستجوی امرواقعی است.