زنان و رمان- قسمت اول
زنان و رمان
سخنی با خواننده
زنان و رمان، اثر رزالیند مایلز، در اصل فرم ادبی زنانهFemale Form)) نام داشته است. او تحلیلگر برجسته ی انگلیسی مسائل زنان است که با نگاهی دقیق و ژرف نگر مسئله تفاوتها و تبیعضهای جنسی را در بسیاری از جوامع جهان، از جمله در مغرب زمین و به ویژه در جامعه ی انگلیس، بررسی کرده است. نویسنده در این کتاب به برسی نقش زنان در قلمرو رمان، چه به سان آفرینشگر در عرصه ی خلاقیت ادبی و چه به منزله ی شخصیت زن در پهنه ی آثار داستانی، پرداخته است.
· فصل اول - نويسندگان و زنان قلمزن
مساله تفاوت جنسي در سرتاسر تاريخ رابطه اي بي همتا با رمان داشته است. وقتي از "نويسندگان زن " نام مي بريم ، معمولا منظورمان "رمان نويسان زن" است. جنسيت نويسنده شايد هيچگاه در کانون توجهمان نباشد، اما هيچگاه نيز آن را از ياد نخواهيم برد. ممکن است هنرمندان برزگ بتوانند بي ارزش بودن و پوچي اين رده بندي را بر ملا کنند، اما مشکل است بتوانند براي ريشه کن کردن آن کار چنداني انجام دهند.
در صد سال گذشته يا چيزي نزديک به آن توجه به جنسيت نويسندگان زن چنان اهميتي داشته است که پايه هر گونه بررسي انتقادي درباره ايشان بر آن استوار بوده است. اين تنش از زمان پيدايش رمان در سده هجدهم آغاز شده و با فرا رسيدن قرن نوزدهم حالتي تهاجمي به خود گرفته بود.
بانوي "رمان نويس" ناميدن نويسندگان زن در سده نوزدهم ، با لحن نيمه دشمنانه و نيمه کنايه آميز ، تا به امروز به شدت تداوم پذيرفته است. توجه به تفاوت جنسها امروز هم مانند گذشته چشمگير است . اما، اين تفاوت را در قلمرو نگارش، با به کار گرفتن واژه هاي "نويسندگان" و "زنان قلمزن" در برابر هم تقدس مي بخشد. و واژه دوم را همچنان به منظور محدود کردن زنان آفرينشگر ، در مقام جزئي ناچيز از دنياي پهناور ادبيات ، به کار مي گيرند.
نويسندگان زن در سده نوزدهم، اثر ماري جوري بالد (1923) ، رمان نويسان زن از فاني برني تا جرج اليوت، ساخته موريل مانسفيلد (1934) و اعجوبه بي همتا ، نوشته وينتا کلبي، (1970) در شمار کتابهائي هستند که نويسندگان زن را يك گروه دانسته اند، چنان که گوئي جنسيت ايشان تا اندازه اي اهميت دارد يا وجه اشتراکي براي کارشان فراهم مي کند. اما، در اين کتابها کوششي براي يافتن اين وجه اشتراک انجام نگرفته است.
نويسندگان و منتقدان بارها کوشيده اند در نوشته هايشان به اين پرسش پاسخ گويند که: پيدايش رمان با رهائي زنان کمابيش همزمان بوده و انگيزه و مجال اين دو اقدام با يکديگر همسو شده است.
با توجه به دور نگه داشتن زنان از هر آنچه در گستره حالتهاي زنانه يا زنانگي مي گنجد، شگفت آور نيست که نويسندگان زن در رمانهاي گذشته نتوانسته اند با اعتماد به خود، سنتهاي نو پديد آورند و نه حتي موفق شده اند دستاوردهاي پيشينشان را نگه دارند. بازيافت سنت از دست رفته، همراه با دست يافتن به زباني از آن خويش، به بازيابي واژه هاي مناسب براي رودررويي با دنياي مردسالار، در هر نسل، به نويسندگان زن کمک رسانيده است. اما نوشته هائي را که اين زنان در پاسخ به رسم فرمانبرداري از مرد آفريده اند، به هيچ وجه نبايد درجه دوم يا واکنشي انگاشت. به خلاف اين نتيجه گيري، رمان نويسان زن توانسته اند از موضع فرودستانه خويش به اوجهاي بلند فراخيزند. آنان، چه تک تک و چه گروه گروه، پايه هاي رمان را در جايگاه گونه ادبي زنان استوار کرده اند. بارها در مقام نويسنده استادي نمايان خود را، در پهنه رمان نويسي نشان داده اند و در مقام خواننده، همواره به آن روي کرده اند و بارها به سوي آن بازگشته اند تا وظيفه مهم آگاهي از تجارب زنانه خود رابه انجام رسانند و تضادهاي اغلب دردبار و تحمل ناپذير زندگيشان را حل کنند. آنان در هنگامه درگيري با اين ستيزه جوئي و ناديده انگاري ديرپاي و سخت جان به همه اين موفقيتها دست يافته اند مبارزه در راه درک فراگرد پي ريزي رمان به منزله فرم ادبي زنانه و نيز فهميدن نوشتارهاي ساخته زنان بايد با تواني هر چه افزونتر پي گرفته شود. سخن را با اين گفته الن سيکسوس به پايان مي برم که :
تعريف شيوه نگارش زنانه مهم است و مهم نيز خواهد ماند. زيرا براي چنين شيوه اي هرگز نه نظريه اي پرداخته و نه حدودي تعيين خواهد شد و نه آئين نامه اي پديد خواهد آمد – اما اين همه دليل بر نبود آن نيست . . . (خنده مديوزا ، 1976)
· فصل دوم – زباني از آن خويش
مساله هاي عمده اين است که زنان چگونه با وجود اين همه دشواريها و مانعها ، که تنها به دليل زن بودن ناگزير به تاب آوردن آن هستند ، مي توانند بنويسند؟
از جمله مانعهاي کاميابي زنان در کار نويسندگي مساله سواد بود. در آن هنگام که آموزش نیز مانند سایر موهبتها دیگر به طور کامل بر پایه طبقاتی استوار بود، هر نجیبزاده بانوی جوان شانسی بسیار کمتر از هر نجیبزاده ی جوان برای سواد آموزی داشت. برای زنانی که، نه نجیبزاده بانو بلکه، زن زاده می شدند، شانس سواد آموختن در عمل به صفر می رسید.
علاوه بر آن احتمالي اندک نيز براي بهره مندي زنان از هر دو عاملي که ويرجينيا وولف ، به تاکيد ، عاملهاي اساسي پرورش دهنده آفرينشگري مي شناخته است وجود داشت: استقلال اقتصادي و گوشه دنج.
اما ازدواج به طور کلي، مانعي بزرگ بر سر راه شکوفائي استعداد زنان بوده است . سرنوشت زلدا فيتز جرالد، موردي ناگوار براي پژوهش در اين زمينه است. او همه عمر را به کار نوشتن گذراند و استعداد ادبي خود را پرورش مي داد.
اما در موردهائي مردان به وجود آورنده استعداد همسرانشان بوده اند. مانند : جرج هنري لويس، جرج اليوت، ادموند ويلسون، مري مک کارتي، ويرجينيا وولف و لئونارد.
هنگامي که شيوه زندگي قرون وسطائي جامعه تکامل پذيرفت ، موقعيت مساعد براي آموزش زنان اشرافي از ميان رفت. زنان، بر خلاف شماري بس بزرگ از مردان ، از مزاياي رخ دادهاي فرهنگي سده نوزدهم که در جريان آن معيار جنسيت به گونه اي چشم گير جايگزين معيار طبقه در دستيابي به فرصتهاي برتر آموزشي شد، يا از مزاياي تاسيس مدارس دولتي که تاثير اين دو معيار بر يکديگر را نيرومندتر کرد، نيز بهره مند نشدند. اما يک قرن بلکه بيشتر، آموزش دولتي رايگان نتيجه هائي به بار آورده است.
زنان نسل نو به يکي از کهنترين گونه هاي ادبي، يعني رمانس، روي آورده اند. رمانس چيست؟ هر تعريف اين واژه به ناچار بايد دو عامل عمده را در بر گيرد : حادثه و عشق. حتي در دنياي بي رحم پس از جنگ که سرشار از خشونت و واقع گرائي بود ، يا شايد همچون پادزهري که از روي بيخبري بر زخمهاي آنها نهاده باشند ، رمان محبوب و رشک برانگيز ، اثر اميد ، پديد آمد.
براي اينکه نويسندگان زن بتوانند ، زباني از آن خويش در آئين همگاني نگارش رمان بيابند ، اين نکته اهميت اساسي دارد که بياموزند چگونه از رمانس ، شيوه اي تازه تر و خيال انگيزتر ، بهره گيرند ؛ زيرا خود گونه رمان در نگاه همه زنان از درجه نخست اهميت برخوردار است.
آيلين فالن در پژوهش فراگيرش به نام سخن عشق (1984، صفحه هاي XVI-XV) به اين نکته ها اشاره کرده است: افزون بر دو قرن است که آثار رمانس وجه مهمي از تجربه زنان را در بر مي گيرد و نسل هاي پياپي زنان به اين گونه ادبي خاص خودشان دل خوش مي دارند و از آن لذت مي برند. در مرکز هر داستان پرداخته شده به شيوه رمانس، قهرمان زني نمايان مي شود. حتي اگر بخشي از آن از زاويه ديد مردانه اي روايت شده باشد. هر اثر رمانس نمونه اي از قهرمان زن را معرفي مي کند با جنبه هاي زنانه فرهنگ- عشق ، عاطفه و تعهد- سر و کار دارد ؛ جنبه هائي که در ادبيات داستاني با گرايش مسلط کمتر مي توان يافت . تحيل نظام مند اين گون ادبي فراموش شده اطلاعاتي ارزشمند در باب تجربه زنان در فرهنگ ما در اختيارمان مي گذارد.
آثار رمانس ممکن است واقع گرا نباشند ؛ اما از ارزش عاطفه انساني نمي کاهد و بر زندگي خانوادگي همچون زايده اي بي اهميت از مسائل عام زندگي نمي نگرد. در فرهنگي که تنها تجربه هاي مردانه موضع کاملا پذيرفتني در خور بحث همگاني به حساب مي آيد، تجربه هاي زنان تنها در حاشيه مي تواند به موجوديت خود تداوم بخشد؛ اين تجربه ها به رغم افزايش شمار زنان کارگر، در سريالهاي راديو – تلويزيوني با موضوع عاطفي- خانوادگي نمايان ميشوند اما در رمانهاي موثر که در شمار کتابهاي زنان مورد بررسي قرار مي گيرند به آنها توجه نمي شود. آنها تنها در مجله هاي زنان که تجربه هاي ايشان را چنان محدود مي انگارد که گوئي تنها با آشپزي ، شستشو و نگهداري کودکان سر و کار دارند وبس، انتشار مي يابد.
رمانس ديرزمانيست که وظيفه جانشيني واقعيت را براي جنس ضعيف و فراموش شده به عهده دارد. کاميابي درخشان شارلوت برونته در ايفاي اين وظيفه در جين اير، توان و قدرت آنرا به خوبي نشان مي دهد . اما نويسندگان زن به موازات دستيابي به برتري بر مردان در فرم ادبي رمان ، به زيان خود و خوانندگان ساخته هايشان ، گونه اي از رمان را که تنها و تنها به زنان تعلق دارد به فراموشي مي سپارند.
· فصل سوم – بانوان رمان نويس و مردان سرفراز
تقاضاهاي فزاينده زنان براي برخورداري از حق راي ، حق مالکيت ، انسان شناخته شدن ، استقلال و آزاد زيستن و دیگر رخدادهاي سده نوزدهم هم براي نويسندگان زن و هم براي خود رمان سرنوشت ساز بود .
بررسي وجود مراحل جداگانه در تاريخ ادبيات زنان اهميت اساسي دارد . اين مرحله ها نمايشگر رشد آگاهي زنان در مقام افرادي با حالتهاي زنانه ، فمينيست و نيز در مقام افرادي از جنس زن است.
- نخست ، مرحله طولاني تقليد از شيوه هاي سنتي حاکم
- دوم ، مرحله اعتراض به اين ملاکها و ارزشها و دفاع از حقوق و ارزشهاي جنس کهتر ، از جمله تقاضاي استقلال آن است.
و سرانجام مرحله خويشتن يابي ، بازگشت به خود ، رهائي از برخي پيامدهاي اعتراض و جستجوي هويت است.
از رمان نويسان زن مشهور قرن نوزدهم مي توان ، جرج اليوت را نام برد. او شيوه مردانه نگارش با راوي داناي کل فرهيخته بيگانه و جدا از شخصيتهاي داستاني را براي نوشتن برگزيد.
از دیگر نویسندگان زن مشهور قرن نوزدهم می توان شارلوت برونته را نام برد. وی را آسانتر مي توان پايه گذار و الهه مادر سنت زنانه نگارش در سده نوزدهم شناخت. آثار شارلوت در خور تفسيرهائي از ديدگاه فمينيستي است . نخست بدين سبب که انديشه او زن – مرکزي است. استقلال، تعريف آن و چگونگي دست يافتن به آن (که امروز نيز همچنان درون مايه فمينيستي عمده اي است) ، در نوشته هاي او، با شور و اشتياق وسوسه آميزي به کار رفته است. شارلوت همچنين دريافت خود در باب همه فعاليتهاي عشقي، احساسي، رنجبار و جاه طلبانه را از زبان شخصيتهاي زن آثارش شرح داده است.
نویسنده دیگر مشهور این قرن را می توان جين آستين دانست که سنتي را به ميراث برده است که حد و مرزهاي آن را تا اندازه معيني مي پذيرد . آثار رمانس او را مي توان نمونه نوعي رمانس به شمار آورد. اما با خواندن موشکافانه تر آثار داستاني جين آستين در مي يابيم که او چگونه با پيگيري، تمام فرضهاي پذيرفته شده از سوي جامعه را به زير سئوال مي برد و حتي آنها را بي اعتبار مي نمايد.
هيچ زن نويسنده اي ، در هر سطح از نام و نشان ، از حق راي زنان پشتيباني نکرد . اما جالب است بدانيم چه شمار بزرگي از زنان خواهان حق راي، در جريان مبارزه، به مهارتهائي در عرصه نگارش دست يافته اند که پيش از آن تصور ناپذير مي نمود. مثلا ، سيلويا پنک هورست ، زنان خواهان حق راي (1912) و جنبش زنان خواهان حق راي (1931) را نوشت.
اما به هر حال سهم بس گرانبهاي آنان در تاريخ نگارش زنان در اين حقيقت نمايان مي شود که زنان نخستين بار در سده نوزدهم نشان دادند که مي توانند همچون مردان رمان بنويسند.
· فصل چهارم – رمان زنانه
پديده ويژه رمان سده بيستم درآميختگي طبيعي رمان با دنياي درون نگارنده بوده است.
ويريجينيا وولف را از ديرباز عصاره جان مکتب نگارشي زيبائي شناختي بلومز بري و روح ادبي زمانه خويش مي شناخته اند. به يک معني او را مي توان نمونه واقعي نويسنده زن نيز دانست. توجه ويرجينيا وولف در زمان زندگي به طور عمده به يک گستره اجتماعي و به سلسله اي بسيار کوچک از انواع اخلاق و انديشه محدود بود و اين واقعيت که او هيچگاه نکوشيد با زني غير از زنان همتاي خويش سر و کاري با هر مايه از ژرفا داشته باشد نتيجه اين وضع بود. نشانه هاي چون و چرا ناپذير انزجار طبيعي از اصل مردسالاري را در حساسيت ويرجينيا وولف مي توان يافت. عنصري ديگر از احساسات ضد مرد ويرجينيا وولف ، بيش از حساسيت او ، از هراسش مايه ميگيرد؛ ديدگاهي که بر پايه آن هر مرد، حقير، نا آگاه يا هرزه ، نفرت انگيز و مردود شمرده مي شود به راستي از بلند پايگي وهم انگيز جايگاه برتر مردان سر بر مي آورد. ويرجينيا وولف به طور معمول برخوردي به راستي رمز آلود با درون مايه هاي جنسي آثارش داشته است و هرگاه هم به اين گونه درون مايه ها نزديک شده ، به زبان استعاره و در پوشش نماد سخن گفته است. مهر و نشان نيرومند اينگونه حساسيت در برابر گرفتاريها و درگيريهاي حاصل از رابطه هاي شخصي در آثار يکي ديگر از نويسندگان زنٍ هم زمان وولف نيز ديده ميشود. در واقع اين حساسيت، ويژگي برجسته نگارش زنان در دهه هاي آغازين سده بيستم بود. کاترين مانسفيلد در بيشتر دوره رشد يافتگي با رآوريش حالتي آنچنان بيمارگون داشت که نمي توان ناراحتي عصبي را تنها سرچشمه نازک طبعيش دانست. همين مضمون بارها تکراري شده است، همه روزها بسيار بلند – بسيار دير گذر – و بسيار ناگوارند، کاترين مانسفيلد ، ويرجينيا وولف و ديگر نويسندگان همزمانش که از آنان نام برديم بي گمان در ايجاد آنچه سبک غريزي زنانه ناميده ميشده کامياب بوده اند. اما تاريخ سده کنوني نشان داده است که رمان زنانه به فرمان تقدير، عمري نسبتا کوتاه داشت .
رمانهاي ويرجينيا وولف در سرتاسر اين قرن زنده مانده است و محبوبيت او اينک به همان اندازه پابرجاست که در زمان زندگيش بود. کاترين مانسفيلد نيز هواخواهاني وفادار ، هرچند اندک تر از ويرجينيا وولف دارد. اما محبوبيت دوروتي ريچاردسون که زماني آنچنان گسترده مي نمود، با سرعت زوال پذيرفته است. زناني همچون اليزابت بوون ، رزا موندلمان و ربکا وست نيز در نيمه دوم عمر خلاقيت ادبيشان از زوال پيوسته شهرتي عذاب مي کشيدند که نخستين سالهاي آفرينش گري را در راه دست يافتن به آن گذرانيده بودند. پديد آمدن ويراگو ، مرکز انتشارات سراسر زنان بريتانيا ، در سالهاي دهه 1970 ، تاثيري شگرفت در وارونه کردن اين روند داشت.
اما تنها ويرجينيا وولف در تلاش براي توصيف نگارش زنان به منزله تعبيري روانشناختي از زنانگي – در شرح خود در باب آثار دوروتي ريچاردسون به کاميابي واقعي دست يافت. دانستن اين نکته مهم است که مفهوم زنانه از دريچه نگاه ويرجينيا وولف مفهوم فمينيستي را نيز در بر داشته است. اما، از دريچه نگاه ويرجينيا وولف، فمينيست به معناي آزاد نبود. او آشکارا مي گفت زناني که هنوز در زير سيطره پندار قالبي زن در نقش فرشته خانه زندگي مي کنند ، بايد دروغ بگويند. آغاز راست گفتن و بازگو کردن تمام حقيقت – تنها درباره زنان – را بايد به نسلهاي آينده نويسندگان زن واگذاشت.
· فصل پنجم – صف هاي نبرد
چون رمان گستره مقدم وصف حال شخصي و اجتماعي خود و ديگران بوده و هست ، هيچگاه زنان ، و تنها زنان ، به آن رو نياورده اند.
از آغاز پيدايش ادبيات، گرايش آنتي فمينيستي همچون يکي از مباني آن در قلمرو ادبيات داستاني نمايان شده است و اغلب مرداني در نماياني آن سهيم بوده اند که خود به دور از احساس هم دردي با زنان شناخته نمي شده اند .
گونه اي گرايش آنتي فمينيستي تنها از دشمني بي خردانه با زنان ، آنچنان که شکسپير با توانائي تمام به صورت در هم شکستگي آني روان و جنون نفرت انگيز – چونان بد گماني جنسي اتلو و لئون تيس – نشان داده است، سر بر نمي آورد . بلكه گونه اي از گرايش آنتي فمينيستي نهاني و ناگزير رادر پافشاري بر تفاوت ميان جنسها مي توان باز جست.
گونه اي ديگر از گرايش آنتي فمينيستي که ريشه اي ژرف در سنت رمان نويسي انگليس دارد ، در موردهائي رخ مي نمايد که نويسندگان مرد از شخصيت هاي زن ساخته خود مي خواهند از استقلال انديشه و آزادي تن يا جانشان درست بردارند تا غير عادي به شمار نيايند . به ويژه ديکنز لطافت داستانهايش را با آوردن نمونه هاي عبرت آموز زنان سرکش کاسته است.
در گرايش آنتي فمينيستي سده بيستم چرخش تازه اي پديد آمده است. در دهه هاي 1960 ، 1970 و 1980 ، به سبب يورشهاي جنبش زنان ، گسترش هرچه افزونتر دانش روانشناسي و بالاگرفتن ترديد در روا دانستن آنچه مرد سفيد پوست ، پروتستان و انگلو ساکسون براي خود مي خواست و حق خود مي دانست وضعيت آرماني موجود براي جلوه گري مرد قهرمان همواره دست خوش آسيب بود.
اما دست کم يکي از نامورترين نويسندگان مرد سده بيستم كه در زمان زندگيش زمان و توان بسياري را صرف پايدار ماندن تا پاي جان کرد ارنست همينگوي بود. زيرا همينگوي نيز ، همچون لارنس ، زنان را در اساس تابع و جزء زندگي مردان ، نه آدمياني با زندگي مستقل ، مي دانست.
تعريف جنسيت فعاليتي هم شخصي و هم هم فرهنگي است و نيازي نيست که اين دو جدا از هم باشند – شخصيت منسجم شخصيتي است که تعريفهاي دروني و بروني آن با هم بخواند .هيچ هنرمندي نمي تواند از رو در رو شدن با درون مايه تفاوت جنسي بپرهيزد.
روند تعريف جنسيت رابطه چشمگير با تاريخچه مبارزه براي زير فرمان آوردن معناي آن در سطح جامعه ، از طريق رمان ، داشته است. رمان خوان هاي سده نوزدهم ، همچون شنوندگان افسانه و گوش سپارندگان به نقال داناي کل ، به رمان روي مي آوردند .خوانندگان آثار داستاني در سده بيستم ناچار بودند به کشانيده شدن به گستره پندار نويسنده تن دهند .
بازگشت به خويشتن براي انتقال تجربه فکري را تنها جنبه بسيار اختصاصي رمان قرن نوزدهم مي توان نام برد. عاملهائي غير ادبي چون انديشه هاي فرويد در باب زيست شناسي جنسيت نيز در اين مسئله دخيل بوده اند.
عامل تاريخي ديگري که تعريف جنسيت را به سان نوعي دلبستگي در کانون ديد اکنونيان قرار داد در هم شکستن قراردادهاي همگاني سده نوزدهم بود. اما دليل اين نکته را که اين نويسندگان مردانگي را معيار برتري مردان نه تنها بر زنان بلکه همچنين بر همه موجودات جاندار ديگر دانسته و موجب چيرگي بر دشواريها و موانع شناخته اند، بايد در زمينه هاي موجود در دوره زندگيشان بازجست.
اگر بگوئيم لارنس نخستين رمان نويسي بود که به کانون ديدي خصوصا و منحصرا جنسي در معرفي شخصيتهاي زن آثارش دست يافت سخن به گزاف نگفته ايم. او توجه ژرف به عواطف و نيازهاي جنسي زنان در ادبيات داستاني را پي افکند که در زمانه ما به فرم فرعي کوچکي از فرم رمان خاص خود تبديل شده است. البته، توجه به نيازهاي جنسي زنان و بحث و گفتگو درباره آنچه ما آنرا به طور عمده به فرويد و لارنس مديونيم رهائي شگرف از بند محدوديتهاي چند سويه و تباه کننده سده نوزدهم را در بر داشت. شايد تاکيدهاي مکرر لارنس بر اينکه تفاوت جنسي کهنه و منسوخ شده است مهمترين يادگار او باشد.
موج تازه گرايش آنتي فمينيستي در سالهاي دهه 1960 ، از لحاظ تاريخي ، از آئين مردان جوان خشمگين که در سالهاي دهه 1950 پديد آمد سر برآورد. نمونه نخستين اين نوع گرايش در زمينه نمايشنامه نويسي را مي توان در شخصيت جيمي پورتر ، ساخته جان اوزبورن ، نمايان ديد.
با توجه به طولاني بودن زمان رواج سنت دشمني با زنان در گستره ادبيات و در پهنه اجتماع، ممکن نيست مردان از انديشه تکرار آئين پرستانه رفتارهاي برتري جويانه و ستيز آميز، از نمايش قدرت و عزم پيکار دست برداشته باشند و همواره با شور و شوق تمام در انتظار بازگشت وحش آدمي چهر به کنار خويش نباشند. نويسندگان مردي که چنين انگيزه هائي دارند لازم است دريابند که ناگزيرند اين شيوه هاي تفکر دشمن خويانه را رها کنند و پس از اين ساليان دراز سرانجام از سنگر خويش برون آيند و به خيل انسانها بپيوندند .