کتاب پنجم: سرگذشت دوازده تن از زنان موثر در تاریخ ایران
نام کتاب : سرگذشت دوازده تن از زنان موثر در تاریخ ایران
نویسنده : محمد جواد بهروزی
ناشر : انتشارات واژه آرا - ۱۳۸۱
خلاصه کننده: محمد هاشمی
تعداد صفحات: ۲۴۰ صفحه
پری خان خانم (پری جان خانم)
دختر شاه طهماسب صفوی
شاه طهماسب صفوی اولین پادشاه مقتدر بود که یازده فرزند داشت که دو تا از آنها در کودکی و جوانی در گذشتند. از میان این سه فرزند، سه فرزند او لیاقت و شجاعت داشتند و نزد پدر عزیز محبوب بودند. از این سه فرزند ٬ شاه طهماسب حیدر میرزا را به واسطه تیزهوشی و حسن سیرت و صورت بسیار دوست داشت و او را ولیعهد خود کرده بود مهر و محبت بیاندازهای نسبت به او داشت. همین شدت علاقه و محبت پدر سبب نفرت و حسادت دختر بزرگ شاه طهماسب نسبت به او و پدرش شده بود. چون پدر به او بی اعتنایی کم توجهی میکرد و گاهی حق او را ضایع میکرد. شاه طهماسب عقیده داشت پسر یار و باور پدر است و نام او را زنده نگه میدارد بنابراین از دختر با ارزشتر است و شاه طهماسب از دختر نفرت داشت مخصوصاً از پری خان خانم که در هر کاری دخالت میکرد. بیتوجهی و نفرت پدر از او باعث شده بود تا دائم به این موضوع فکر کند که فرق او با حیدر میرزا چیست؟ چرا دختر از همه چیز حتی محبت پدر خود باید محروم شود ؟ چرا او نباید به قدرت و ثروت برسد؟بنابراین سعی کرد با کنار زدن پدر و برادر و لیعهدش و در دست گرفتن قدرت به همه ثابت کند که یک دخترهم میتواند فرمانروایی کشور بزرگی مانند ایرانی باشد.
پری خان خانم فکر خود را با دایه خود که از کودکی برایش مثل مادر بوده در میان گذاشت. گیس سفید (دایه) کمی فکر کرد و به او گفت با توجه به نفوذی که در حرمسرا دارد میتواند به او کمک کند. شاه طهماسب مدتها بود که از درد مفصل و ناراحتی معده رنج میبرد . طبیب مخصوص شاه از گیس سفید حرف شنوی داشت. و پس از مدتی شاه طهماسب ضعیف شده و درگذشت.پس از شاه ٬ حیدر میرزا به سلطنت رسید . اما پری خانم آرام ننشست و به کمک مخالفان برادرش و متحد کردن آنها ، توانست او را پس از یک روز سلطنت در خواب بکشد و برای اینکه کسی از قتل برادرش توسط او با خبر نشود، طبیب را متهم کرد و او را نیز کشت و این آغاز خونریزی های وی شد.
پس از قتل برادرش، تصمیم گرفت تا برادر دومش اسماعیل میرزا که به خاطر شرارت توسط پدر محبوس شده بود، و علاقه خاصی به خواهرش داشت را به سلطنت برساند. با این شرط که او شاه شود ولی قدرت و اختیار در دست خواهر باشد. اسماعیل میرزا نیز این را پذیرفت. پس از به دست گرفتن قدرت، پری خان خانم اوضاع را آرام کرد و مخالفان را سرکوب کرد. و از ترس اینکه دیگر برادرانش روزی قصد مخالفت نکنند، با استفاده از موقعیت و نفوذ خود فرمان قتل برادران خود که هر یک حاکم منطقهای بوند را از شاه گرفت و همه آنها را از سر راه برداشت و به این ترتیب پایه حکومت خود را استحکام بخشید . تنها یک برادر باقی ماند که همچنان از جانب او احساس خطر میکرد و او کسی نبود جز محمد میرزا حاکم فارس .
با تحریک شاه و استفاده از موقعیت حکم قتل او را هم گرفت و ماموری جهت اجرای آن اعزام کرد . اما مامور بخاطر ایام ماه رمضان کمی صبر کرد. در این مدت شاه که به خواهر خود بدبین شده بود او را زير نظر گرفت و محدود كرد و پری خان خانم پیش از هر اتفاقی شاه را مسموم کرد و کشت. بنابراین به ناچار محمد میرزا شاه شد !
همسر و مادر محمد میرزا، از زنان با نفوذ دربار گشتند و با نفوذی که پیدا کردند و جاسوسهایی که داشتند پری خان خانم را زیر نظر گرفتند و پیش از هر گونه خطر احتمالی او را از میان برداشتند.
جمال شاد ملک
همسر سلطان خلیل گورکانی
امیر تیمور گورکانی چهار فرزند داشت که دو فرزند او پیش از فوت پدر فوت کرده بودند. و یک پسر او معین الدین شاهرخ بود که زنده مانده بود و مدعی اصلی حکومت بعد از مرگ امیر تیمور .دو تن به عنوان جانشینان به حق او ادعا می کردند ٬ اول فرزند امیر تیمور و دوم نوه امیر تیمور که فرزند پسر بزرگ او بوده است و هر کدام برای خود تاجگذاری کردند. پس از این تاجگذاری نوه امیر تیمور، یعنی ٬ سلطان خلیل برای گرفتن حکومت به سمت سمرقند حرکت کرد و با عمومی خود به جنگ پرداخت اما در شب اول جنگ، سلطان خلیل از کرده خود پشیمان شد و فردای آن روز از عمومی خود عذرخواهی کرد و با او صلح نمود، بدین ترتیب هیچ جنگی صورت نگرفت و به لطف عمو حاکم سمرقند شد.
سلطان خلیل خواهری داشت به نام آغابیگم، که پس از گرفتن حکومت سمرقند و تثبیت جایگاه خلیل سلطان به فکر یافتن همسری مناسب برای برادرش بود، بدین منظور جمال شاد ملک دختر بزرگترین تاجر سمرقند که هم ثروت فراوان داشت و هم جایگاه مناسبی از نظر قدرت را برای او خواستگاری نمود. خلیل سلطان همسرش جمال شاد ملک را خیلی دوست داشت و برای او هر کاری میکرد تا خوشحال شده و مجالس شادی فراوانی برپا مینمود.
پس از 3 سال خزانه تیموری به خاطر مخارج زیاد و بیهوده خالی گشت و اعیان و سران مملکتی شروع به مخالفت و نارضایی با شاه نمودند. مخالفان با هم متحد شدند و شورش کردند، شاه برای سرکوب آنان لشکرکشی کرد که همسرش نیز او را همراهی نمود در این جنگ آنها شکست خوردند و اسیر شدند. شبانگاه جمال شاد ملک با پرداخت مبلغی به نگهبان خود به ملاقات یکی از متحدان شورشیان رفت و با مطلع ساختن او از لشکرکشی شاه (عموی همسرش) جهت انتقام، از او خواست با اقدام مناسب جان خود را نجات دهد. و بدین ترتیب شورشیان برای نجات خود با کشتن سردسته خود و آزاد نمودن شاه سمرقند و همسرش مانع نابودی خود شدند. پس از آن با رسیدن شاه اعظم و شنیدن دلاوری خلیل سلطان و همسرش از آنان تقدیر کرد و آنها را جهت سرکوبی شورشیان به ایران مرکزی فرستاد، در زمان غیبت آنها مخالفان شاه سلطان خلیل از موقعیت استفاده نمودند و شاه اعظم را نسبت به او بدبین نمودند. بدین ترتیب شاه خلیل و همسرش پس از بازگشت به کاشمر تبعید شدند و در آنجا شاه خلیل به سبب بیماری درگذشت و جمال شاد ملک به خاطر عشق و علاقه فراوان به همسرش در روز خاکسپاری او خود را کشت.
خواند سلطان
(همسر شاه محمود مظفری)
امیر مبارزالدین محمد مظفر بنیانگذار سلسله مظفر در قرن هشتم میزیست. مردی مغرور، سختگیر و خشن بود. با همه سرداران ٬ دوستان و مردم و حتی فرزندانش به تندی و خشونت رفتاری نمود و همه را تهدید میکرد. تا این که سرانجام در پی تندی و بدرفتاریهای خود با فرزندانش، شاه شجاع و شاه محمود، این دو برادر با هم متحد شدند و پدر را اسیر کردند و پس مدتی در اثر کهولت سن و مریضی درگذشت. پس از فوت پدر فرزندان حکومت را تقسیم کردند ولی شاه محمود دائماً با شاه شجاع میجنگید و شکست میخورد و نهایتاً از در عذرخواهی وارد میشد. ولی شاه شجاع با وجود گذشت از برادرش دلگیر بود.
شاه شجاع دوستی به نام امیر کیخسرو داشت که به خاطر رابطهاش با شاه شجاع توسط حاکم شیراز زندانی گشته بود. امیر کیخسرو دختری به نام خواند سلطان داشت، که پس از تصرف شیراز و شکست حاکم شیراز، امیر کیخسرو و خانوادهاش را آزاد نمود و در پی ازدواج با خواند سلطان برآمد . اما شاه محمود از او خواست تا خواند سلطان را به عقد او در آورد و شاه شجاع پذیرفت اما همچنان دلگیر از برادر خویش بود و به مرور در اثر عدم موفقیت عشقی خود دلگیرتر شد. به مرور آتش خشم و درگیری دو برادر شعلهورتر میشود. شاه محمود که نمیتواند در مقابل برادر خود مقاومت کند از حاکم آذربایجان کمک میخواهد. و در این میان خواند سلطان از جنگ بین دوبرادر، بیش از هر کس دیگر خوشحال است تا بدین ترتیب انتقام خود را بگیرد.
با وجود کمک حاکم آذربایجان، شاه محمود نمیتواند در مقابل برادر ایستادگی کند و در نتیجه از در عذرخواهی و صلح وارد میشود. در نتیجه خواند سلطان به هدف خود نمیرسد و از درب دیگری وارد میشود. با فرستادن نامهای عاشقانه به شاه شجاع به او قول میدهد اگر به سمت اصفهان بیاید، شاه محمود را به او تحویل بدهد. ولی هنگامیکه شاه محمود از لشکرکشی برادر خود مطلع میشود، باز نزد برادر خود میآید و فرمانبرداری خود را مجدداً اظهار مینماید و جنگی در نمیگیرد. و مجدداً خواند سلطان شکست میخورد.
خواند سلطان با فرستادن نامههای عاشقانه نزد شاه شجاع او را همچنان به حمله تحریک میکند. و در این میان شاه محمود از خیانت همسر خود بی خبر است. تا اینکه کنیزی خبر خیانت خواند سلطان و نامههای او را به شاه محمود گزارش میدهد و شاه محمود برای پایان این فتنه انگیزی او را میکشد.
بغداد خاتون
همسر ابوسعید بهادر
پس از درگذشت سلطان محمود خدابنده پسرش ابوسعید به حکومت رسید. ابوسعید پسری 12 ساله بود بنابراین دو تن از مربیان ابوسعید اداره حکومت را به دست گرفتند. یکی از مرشدان ابوسعید امیر چوپان بود که سپهسالار کل قوا بود. امیر چوپان دختری به نام بغداد خاتون داشت که علاوه بر وجاهت و زیبایی ظاهری دارای زیبایی اخلاقی نیز بود. امیر چوبان بغداد خاتون را به عقد امیر حسن در آورده بود و آن دو همدیگر را عاشقانه دوست داشتند. سلطان ابوسعید، بعدها طی جشنی بغداد خاتون را میبیند و دل بسته او میشود و او را از امیرچوپان خواستگاری نمود. امیر چوپان با بیان ازدواج او با این امر مخالفت نمود ولی ابوسعید برخواسته خود اصرار میورزید. اما ابوسعید به خاطر مخالفت امیر چوپان با ازدواج وی از او کینهای عمیق به دل گرفت و روز به روز از او دلگیرتر شد تا اینکه سرانجام امیر چوپان و پسر کوچکش را کشت، بدین ترتیب امیر حسن که حامی اصلی و قدرتمند خود را از دست داده بود و تکیه گاه محکمی نداشت، نهایتاً بغداد خاتون را طلاق داد.
ابوسعید با بغداد خاتون ازدواج کرد و از ترس شورش و قیام پسران امیر چوپان، آنها را به سلطانیه دعوت نمود تا بتواند آنها را از میان بردارد و در انجام این امر موفق گردید. بغداد خاتون کینه عمیقی از ابو سعید به دل گرفت و در پی انتقام برآمد. و سرانجام به کمک دایه خود با مسموم کردن تدریجی ابوسعید او را ضعیف کرده و در نهایت به علت ناتوانی و بیماری ابوسعید، توانست انتقام خود را بگیرد و او را به قتل برساند.
پس از مرگ ابوسعید، برادر هولاکو خان به حکومت رسید و پیش از آنکه اتفاقی برای وی بیافتد بغداد خاتون را از میان برداشت.
ترکان خاتون
همسر اتابک ابوبکر سعدبن زنگی
اتابک ابوبکر سعدبن زنگی از پادشاهان بزرگ و عادل و با قدرت سلسله اتابکان فارس بوده است که سعدی در چند شعر از او مدح کرده است و بوستان وگلستان را به نام او تالیف کرده است. وی در سال 658 هجری قمری در شیراز درگذشت و پسرش به جای او بر تخت نشست. و مادرش ترکان خاتون به علت بیماری او زمام امور را در دست گرفت و پس از فوتش ترکان خاتون مستقلاً زمامدار شد.
وی زنی با اراده، جاه طلب ، زیرک و حیله گر بود. پس از فوت پسرش یکی از نوههایش زمامدار امور میشود و ترکان خاتون را از دخالت در امور منع میکند. ترکان خاتون باکمک بزرگان طی توطئهای او را اسیر کرده و قدرت را در دست میگیرد. ترکان خاتون پس از مدتی جهت بقاء خود و حفظ قدرت به یکی از بزرگان و فرزندان سلغرشاه یعنی محمد پیشنهاد حکومت را می دهد، به شرطی که با او ازدواج کند و قدرت تماماً در اختیار وی باشد. محمد میپذیرد ولی پس از رسیدن به قدرت به هیچ یک از وعدههای خود عمل نمیکند. ترکان خاتون برای جبران کار محمد به برادرش سلجوق پیشنهاد حکومت فارس را میدهد به شرطی که با او ازدواج کند و قدرت را به ترکان خاتون واگذار کند. سلجوق میپذیرد.
محمدبرای سرکوب شورشیان غرب فارس از شیراز خارج شده است، ترکان خاتون از موقعیت استفاده نموده و علیه او شورش میکند و با توطئه علیه وی با بزرگان شیراز متحد می شود تا سلجوق را به حکومت برسانند و محمد را برکنار کنند. پس از به قدرت رسیدن سلجوق، ترکان خاتون در همه امور دخالت میکند و همه امور را قبضه میکند، این امر باعث رنجش و ناراحتی سلجوق شاه می شود. و با محدود کردن ترکان خاتون تنها امور داخلی قصر را به او واگذار می کند. ترکان خاتون که انتظار چنین اتفاقی را نداشت دائماً به مشورت و گفتگو با اشراف و بزرگان پرداخت و سلجوق شاه توسط جاسوسانش از رفت و آمدها و دیدارهای وی آگاه میگردید و در نهایت دستور قتل وی را صادر نمود تا بدین ترتیب ترکان خاتون را از سر راه حکومت خود بردارد، ولی هر چند توانست ترکان خاتون را از میان بردارد ولی خود نیز پس از مدتی به دلیل شکایت و نارضایتی مردم از حکومت برکنار شد.
پاشاده خاتون
همسر گیخاتو ایلخان مغول
براق حاجب یکی از پردهدارهای دربار گورخان قراختایی بود که به سبب مهارت واستعداد زیاد و شیرین زبانی توانست به حکومت کرمان دست یابد و پس از شش سال حکومت بر کرمان درگذشت . و یکی از پسرانش به نام رکنالدین به حکومت کرمان رسید، ولی پسر عمویش علیه او شورش کرد و او را شکست داد و حاکم کرمان شد. پس از به حکومت رسیدن با یکی از همسران براق حاجب به نام ترکان ازدواج کرد، اما در جریان شکار گوزن کشته شد. ترکان خاتون از موقعیت استفاده کرد و با زیرکی و فرستادن قاصدی ماجرای کشته شدن شوهرش را به خان مغول اطلاع داد. خان مغول حکومت را به فرزند کوچکش واگذار نمود و چون سن فرزند کوچک کم بود، ترکان خاتون زمامدار امور گشت. ترکان خاتون دو دختر داشت بیبی ترکان و پادشاه خاتون و دو پسر، که پسر ارشد خود را به امارت کرمان رساند و برای تثبیت جایگاه خود ٬ پادشاه خاتون را به عقد فرزند خان مغول در میاورد.
ترکان خاتون زنی با اراده کاردان، منصف و مرد مدار بود و 15 سال در کرمان مستقلاً حکومت کرد. ولی پس از مدتی و با بزرگ شدن فرزندنش و در پی بی احترامی او نسبت به نامادریاش (ترکان خاتون)، وی نزد دخترش پادشاه خاتون میرود و از او گله میکند. همسر پادشاه خاتون، از بی احترامی نسبت به مادرزنش خشمگین میشود و با نفوذ خود، وی را برکنار میکند و امور را به ترکان خاتون واگذار میکند. ولی پس از مدتی همان مغول حکومت را به پسر دیگر ترکان خاتون واگذار میکند او ترکان خاتون را از قدرت کنار میگذارد و مانع دخالت او میشود، ترکان خاتون پس از مدتی در میگذرد.
پادشاه خاتون که از مرگ مادر و همسر خود ناراحت است مدتی صبر میکند و سپس تصمیم میگیرد حکومت کرمان را بازپس گیرد. اما نمیتواند حکومت کرمان را پس گیرد و به دستور خان مغول مجبور به ازدواج با برادرزاده خان مغول میشود. پادشاه خاتون پس از ازدواج با استفاده از قدرت همسرش و نفوذ مادرش در کرمان و افراد وفادار به مادرش وارد کرمان میشود و حاکم کرمان را اسیر میکند و پس از مدتی حکم صدارت کرمان را از خان مغول میگیرد. ولی پس از مدتی در اثر خیانت زیردستان ٬ شوهرش به قتل میرسد و دوره طلایی حکومت او به پایان میرسد و در جنگی که با همسر حاکم پیشین کرمان در میگیرد شکست میخورد و اسیر میشود. پس از مدتی زن حاکم کرمان درصدد انتقام از پادشاه خاتون او را خفه میکند و به زندگی او خاتمه میدهد.
پادشاه خاتون زنی زیبا وبا فضیلت بوده که امور حکومت را از دو همسر خود به خوبی یاد گرفته بود و دانشمندان و شعرا و اهل فضل را مورد حمایت قرار میداد.
تركان خاتون
مادر سلطان محمد خوارزمشاه
چنگيزخان مغول پس از پايان يافتن جنگهاي خود و ايجاد ثبات در قلمروي خود، بر آن شد تا با همسايه خود سلطان محمد خوارزمشاه به تجارت بپردازد و رابطه دوستي و آرامي را با وي آغاز كند. بنابراين قاصدي به دربار خوارزمشاهيان فرستاد و معاهده صلح و دوستي را با وي امضا نمود.سلطان محمد خوارزمشاه، به ظاهر حاكم قلمروي خويش بود، درحاليكه تمام امور و قدرت در اختيار مادرش تركان خاتون بود و اين تمام بستگان مادرياش بودند كه در هر قسمت از قلمرو قدرت و اختياري در دست داشتند.شهر اترار، مركز تجاري آن زمان بودكه حكومت آن در اختيار برادرزاده تركان خاتون قرار داشت.بر اساس قرار داد امضا شده بين خوارزمشاهيان و مغولها، تجار به راحتي مي توانستند به تجارت بپردازند. بر همين اساس 500 تاجر مغول به اترا آمدند و در آنجا به تحارت پرداختند. اما حاكم اترار كه شنيده بود آنها اموال و داراييهاي با ارزش و كم نظيري دارند واز طرف ديگر شنيده بود اين تجار سرباز و جاسوس هستند، به آنها بدبين شد و همه آنها را به قتل رساند.هنگاميكه چنگيز از اين امر مطلع شد با اعزام قاصداني از سلطان محمد خواست تا با تحويل حاكم اترار به ماجرا پايان دهد، اما سلطان محمد به سبب نفوذ مادرش و احتمال شورش اقوام حاكم اترار نمي توانست وي را تحويل دهد و از طرف ديگر به دستور تركان خاتون ، قاصدان حامل پيام چنگيز همه كشته شدند.
با شنيدن اين خبر و اقدام سلطان محمد ٬ چنگيز به سمت ايران لشكركشي نمود و تمام تمدن آن را ويران نمود ! سلطان محمد فرار كرد و در جزيرهاي در درياي خزر پنهان شد و بعدها در اثر بيماري درگذشت. چنگيز كه ديد سلطان محمد فرار كرده و عامل و مسبب اين همه كشتار و خونريزي تركانخاتون است، تصميم گرفت با وعدههايي تركانخاتون را به دام بياندازد. اماتركانخاتون كه از نقشه چنگيز آگاه شده بود به قلعهاي درمازندران پناه برد. اين قلعه در محلي واقع شده بود كه كاملا مستقل و غير قابل دسترس بود.
تركانخاتون با پناه بردن به اين قلعه سعي كرد خود را نجات دهد، اما پس از مدتي در اثر عدم بارندگي قلعه با كم آبي مواجه شد، و از طرف دگر در اثر محاصره قلعه ساكنان قلعه با مشكلات فراواني مواجه شدند.مشاور تركان خاتون او را راضي نمود تا خود را تسليم چنگيز كند. وي نيز به ناچار پذيرفت. سپس چنگيز مشاور تركانخاتون را كشت و تركانخاتون را به اسارت برد. چنگيز ٬ تركانخاتون و ديگر زنان خوارزمشاهي را به پايتخت خود فرستاد و بدين ترتيب 12 سال را در قراقروم در اسارت به سر برد.
در سالهاي پايان عمر خود در اثر يادآوري تمام خونريزيهايي كه انجام داده بود، ضعيف و بيمار شد و در اثر بيماري درگذشت. جسد وي در ماسال به خاك سپرده شد.
سيده ملك خاتون
همسر فخرالدوله ديلمي
سلطان فخرالدوله دیلمی پادشاه دیلمان با وجود آنکه همسری بنام گنج خاتون داشت که دختر قابوس بن وشمگير زیایی بود تصمیم داشت با دختری گمنام بنام ملک خاتون ازدواج کند. ملک خاتون 20 سال داشت و دختر میرزاده از نوادگان امیر دیلم بود.
طبیعتاً گنج خاتون با این وصلت مخالف بود و تصمیم داشت با کمک طرفداران خود بنام تاش و استاد هرمند مانع از آن شود. در مجلس که سلطان فخرالدین به اعلام قصد خود برای ازدواج مجدد پرداخت ٬ تاش عنوان کرد که عده زیادی با این وصلت مخالفند و ازدواج شاه با یک دختر روستا زاده از قدرت سلطنت خواهد کاست. سلطان بدلیل این گستاخی همان جا دستور قتل تاش را صادر کرد ولی ملک خاتون با وساطت مانع از انجام این تصمیم شد.
گنج خاتون همچنان در فکر تازهای برای نابودی ملک خاتون بود از برادرش شمسالمعالی که در گرگان بود تقاضای کمک کرد. شمس المعالی و جمعی از طرفداران و درباریان به حمایت از گنج خاتون پرداختند . فخرالدوله و ملک خاتون بعد از ازدواج به ری رفته بودند که جزء سرزمین دیلمان بود. در آنجا ملک خاتون بیشتر به کارهای حکومتی رسیدگی میکرد و شوهر خود را راهنمایی میکرد و فخرالدوله نیز نظرات او را میپذیرفت گنج خاتون از دوری شاه و همسرش استفاده کرد و با پدرش در گرگان ارتباط برقرار کرد.
قابوس ابن و شمگیر قاصدی برای سلطان فخرالدین فرستاد و او را تهدید کرد که یا باید ملک خاتون را طلاق گوید یا آماده جنگ شود سلطان فخرالدین میدانست تاب مقابله با لشکر قابوس را ندارد ٬ پس از ملک خاتون کمک خواست. ملک خاتون تصمیم گرفت با استفاده از اختلافات در دربار قابوس قائله را ختم کند ٬ پس با ارسال پول و سلاح برای منوچهر فرزند دیگر قابوس که در جنگلهای گرگان با پدر خود میجنگید او را تقویت کرد و قضیه حمله به دیلمان ختم شد.
سیده ملک خاتون از اینکه شوهرش دست نشانده خلیفه بنی عباس بود رنج میبرد و تصمیم گرفت شوهرش را برای حمله به بغداد آماده کند ولی در نزدیکی رود دجله سلطان فخرالدوله بیمار شد و مرد و بعد از چند روز سپاه او متلاشی شد. سیده ملک خاتون بعد از چند روز فرزند چهارساله خود ابوطالب رستم را با لقب مجدالدوله به سلطنت نشاند و خود زمام امور را دست گرفت.
مجدالدوله جوانی نازپرورده، خیره سر و جاه طلب شد و دوست داشت خود زمام امور را در دست بگیرد پس برای از بین بردن ملکه با کمک اطرافیانش به فعالیت پرداخت. مجددالدوله کاخ سلطنت را محاصره کرد مادرش را دستگیر و به قلعه طبرک در شرق شهر ری برد ولی دستور داد در آنجا همه گونه وسایل آسایش و راحتی ملکه فراهم گردد و چند کنیز و غلام برای خدمت به او در اختیارش گذاشت.
سیده ملک خاتون نیمه شبی با کمک یکی از کنیزانش از زندان فرار کرد. و به امید رسیدن به دوست خود بنام بدربن حسنويه که والی خوزستان بود به اتفاق کاروانی راه همدان (از متصرفات بدربن حسنويه ) را در پیش گرفت. حاکم همدان او را با احترام راهي اهواز کرد . بدربن حسنويه حاکم خوزستان و کردستان مقدم بانوی دیلمان را گرامی داشت و او را با نیروی عظیمی که خود فرماندهی آن را بر عهده داشت به طرف شهر ری حرکت داد. در همان ابتدا سربازان مجدالدوله که میدیدند در برابر سپاه شکست خواهند خورد فرار کردند.
سیده ملک خاتون بدون جنگ با استقبال گرم مردم ری وارد این شهر شد و مجدالدوله را در همان قلعه طبرک زندانی کرد و دستور داد همراهان او را به دار آویختند. این بار سلطان محمود غزنوی که سراسر مشرق ايران را مطیع خود کرده بود و چشم طمع به دیلمان داشت سیده ملک خاتون را تهدید میکرد. او نامهای به سلطان محمود نوشت و گفت اگر در جنگ با من پیروز شوی میگویند به پیرزن بیوهای پیروز شدهای و اگر شکست بخوری همه خواهند گفت بیوهزنی او را شکست داد پس این جنگ برای تو چیزی جز ننگ نخواهد داشت. سلطان محمود فوراً دستور بازگشت سپاه خود را صادر کرد و تا زمانی که سیده ملک خاتون زنده بود خیال تصرف دیلم را از سر خود دور کرد.
سیده ملک خاتون دوباره فرزندش مجدالدوله را به پادشاهی رساند چون میخواست مردی از دودمان دیالمه بر مسند حکومت قرار بگیرد!!! او در 415 هجری پس از یک بیماری ممتد وفات یافت . اما به عقیده پارهای از نویسندگان مجدالدوله او را مسموم کرده بود .
خيزران
مادر هارونالرشيد خليفه عباسي
خبر قیام استاد سین و مردم خراسان و سیستان وقتی به منصور دواینقن خلیفه عباسی رسید، متوحش شد و لشکری به سرداری خازم بن خذیمه به خراسان فرستاد . استاد سین هم سپاه خود را که حدود 400 هزار نفر میشد مرتب کرد و روانه شد. به علت خیانت و دشمنی عدهای از سرداران استاد سین، شکست در سپاه استاد سین افتاد و خود وی هم به اسارت درآمد و به بغداد منتقل شد.
منصور دستور داد استاد سین را به زندان بردند. همچنین همه افراد ذکور خاندانش را سر بریدند و زنان اسرا را یکی یکی به سرداران بخشیدند !!! منصور دختر خود استاد سین که 18 ساله بود را به عقد پسرش محمد در آورد. خیزران که دختر باهوش و با ارادهای بود جای خود را در دربار باز کرد و مورد توجه همه مخصوصاً منصور خلیفه عباسی قرار گرفت. او کم کم در کار خلافت و مملکت داری دخالت کرد و میخواست از همه امور آگاه گردد تا وقتی که محمد به خلافت رسید و او ملکه شد بتواند انتقام خود را بگیرد. منصور دوانیقن در 158 هجری درگذشت ومحمد فرزند او با لقب المهدی به خلافت نشست.
خیزران در همه موارد طرفدار ایرانیان بود چنانکه در غائله ظهور مانی و قیام المقنع تا توانست مهدی را از خونریزی و قتل عام مردم باز داشت. المهدی پس از 10 سال خلافت درگذشت. از او دو فرزند بر جای ماند یکی هادی و دیگری هارون. خیزران هارون را که زرنگتر و با هوش تر بود خیلی دوست داشت ولی چون هادی بزرگ تر بود او به خلافت رسید هادی مردی بی رحم و بی اراده بود و به جای او خیزران امور مملکت را اداره میکرد. پس از چندی به دستور خیزران چهار کنیز هادی او را خفه کرده و کشتند. با آنکه هارونالرشید جوانی فهمیده و با اراده بود ولی باز زمام امور مملکت در دست خیزران بود. خیزران هارون را وادار کرد تا فضل بن سهل را وزارت دهد و بعداً به برادران برمكي یعنی یحیی برمکي و جعفر برمکي در دربار مناصب عالی داد.
خیزران در آخر عمر بیمار شد و کمتر در کارها مداخله میکرد به ویژه اینکه مورد بی مهری و آزار زبیده خاتون همسر هارون الرشید قرار میگرفت. پس از مگر مادر، هارون الرشید نفس به راحتی کشید و در تدبیر امور مستقل شد.
پريزاد (پروشات)
دختر اردشير اول هخامنشي
اردشیر اول (اردشیر دراز دست) به غیر از خشایار شا، که از زن عقدی او بود هفده فرزند دیگر از زنان غیر عقدی داشت که یکی از آنها دختری بنام پروشات یا پریزاد بود. او زنی با قساوت قلب و سنگدل بود که در تزویر و حیلهگری نظیر نداشت. پریزاد ابتدا برادر خود اخس را مجبور کرد تا سغدیان فرزند دیگر اردشیر را بکشد سپس با سعی و کوشش وسیاست بازی اخس را با نام داریوش دوم به سلطنت نشاند و خود زمام امور را در دست گرفت. او با عشوهگری و خودنمایی در دل داریوش دوم جای باز کرد تا سرانجام داریوش خواهر خود یعنی پریزاد را به عقد ازدواج درآورد !!! پریزاد ملکه مطلق العنان ایران گردید. همچنین داریوش بر خلاف میل خود و بنابر میل پریزاد دستور داد برادر خود یعنی آرسن تسن را که یاغی شده بود در خاکستر گرم خفه کنند.
داریوش دوم اختیارات را علاوه بر پریزاد که هم همسرش و هم خواهرش بود به سه نفر از خواجههای حرمسرا نیز سپرد که یکی از آنها آرتکسارس بود که پس از چندی نقشهای برای قتل داریوش کشید که پریزاد بوسیله جاسوسانش به قضیه پی برد ودستور داد تا او را به قتل برسانند. داماد داریوش بنام تريتخم میخواست زنش یعنی دختر داریوش را کشته و با خواهر خود ازدواج کند که پریزاد با خبر شد و دستور داد تريتخم را در خاکستر گرم خفه کردند، مادر و برادر و دو خواهر او را زنده بگور کردند و کسانا خواهر دیگرش را جلو چشم او ریزریز کردند.
داریوش دوم از پریزاد چهار پسر داشت: ارشک، کورش، استان و اگژانژ. که پریزاد کورش را از بقیه بیشتر دوست داشت وقتی داریوش به بیماری مبتلا شد پریزاد کورش را برای جایگزینی او به شاه معرفی کرد با این بهانه که ارشک فرزند داریوش نیست و پریزاد قبل از ازدواج با داریوش او را به دنیا آورده بود ولی داریوش قبول نکرد و این اولین و آخرین باری بود که داریوش دوم بر خلاف نظر پریزاد عمل کرد.
داریوش دوم در 404 قبل از میلاد مرد و ارشک با نام اردشیر دوم به تخت سلطنت نشست در مراسم تاجگذاری اردشیر دوم فهمید که کورش قصد کشتن او را دارد پس او را دستگیر کرد وحکم اعدامش را صادر نمود ولی پریزاد با پا در میانی مانع از اجرای این دستور شد و کورش به لیدیه در آسیای صغیر فرستاده شد. کورش مرتباً با پریزاد مکاتبه میکرد و پریزاد او را به لشکرکشی و جنگ با برادر تشویق مینمود و اخبار دربار را برای او میفرستاد.
در لشکر کورش از همه اقوام ایرانی، یونانی و مصری حضور داشتند . کورش با این سپاه عظیم در کوناکسا با اردشیر درگیر شد ولی کورش کشته شد و اردشیر فاتح به همدان بازگشت. پریزاد تصمیم گرفت قاتلان پسرش در جنگ را شناسایی و یک به یک بکشد. یکی را ده روز زجر دادند و شکنجه کردند پس زبانش را کندند و فلز گداخته در گوشش ریختند تا هلاک شد دیگری تا 17 روز شکنجه دادند تا مرد. سومین قاتل بدلیل حمایت همسر اردشیر دوم در امان ماند ولی چون پریزاد بازی شطرنج را خوب میدانست و در آن استاد بود با ترفند اردشیر را راضی کرد که اگر در مسابقه با اردشیر پیروز شود اردشیر به خواسته پریزاد تن در دهد. پریزاد اردشیر را مات کرد و بدون معطلی قاتل را بنام خواجه مسابات خواست و دستور داد پوست او را زنده زنده کندند و او را روی صلیب میخکوب کردند تا مرد.
همچنین پریزاد همسر اردشیر ، ملکه ایران را با حیله مسموم کرد و کشت و اکنون پریزاد دوباره ملکه ایران شد. اردشیر دختری داشت بنام آتوسا که اردشیر عاشقش شد و با رضایت پریزاد با او ازدواج کرد ! اردشیر در اواخر عمر داریوش فرزند ارشدش را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد ولی پس از مدتی بدلیل خیانت ٬ بدستور اردشیر سر داریوش از بدنش جدا شد بعد از مرگ اردشیر بزرگان و سران دولت اخس را با نام اردشیر سوم در 358 قبل از میلاد به پادشاهی انتخاب کردند. او که خونخوارترین پادشاه هخامنش بود بعد از سلطنت دست به کشتار تمام خاندان سلطنت زد و پریزاد هم در پیری در این خونریزی کشته شد.
استر(ستاره)
همسر خشايارشا پادشاه هخامنشي
بعد از آنکه در پی گستاخی همسر خشایارشا، شاه او را از دربار راند در پی همسر جدیدی بود پس فرمانداران او به اطراف کشور فرستاده شدند تا دختری زیباتر از همسر قبلی خشایارشا بیابند.
درهمدان یک یهودی به نام مرد خای زندگی میکرد که برادرزاده یتیمی بنام هرسه داشت. مرد ٬ هرسه را به شوش آورد که خشایارشا او را بعنوان ملکه ایران قبول کرد و نام او را استر گذاشت.
استر کاملاً هوشیار و زیرک بود و مطابق میل و دستورات شاه رفتار میکرد.
استر و عمویش طی یک مرحله توانستند توطئه قتل شاه را شناسایی و شاه را از آن با خبر کنند و از این طریق بیش از پیش مورد محبت وتوجه شاه قرار گرفتند.
یکی از درباریان بنام هامان که مخالف استر و مردخاي بود بعد از تحقیق و جست و جو فهمید که مردخاي و استر یهودی هستند که هر دوی آنها تا آن زمان این موضوع را مخفی نگه داشته بودند. هامان نزد شاه رفت و گفت: عدهای در کشور از فرامین شاه اطاعت نمیکنند و برای خود آیین و قوانین مخصوصی دارند اگر شاه اجازه فرمایند این عده را بقتل برسانیم و شاه نیز موافقت کرد.
خبر به مردخاي رسید و او نیز استر را با خبر کرد. استر نزد شاه رفت، حقیقت را گفت و خواست که این فرمان را لغو کند و از طرفی بعنوان هدیه با خبر کردن شاه از توطئه قتل ٬ هامون را بکشد. شاه نیز موافقت کرد. به این ترتیب فرمان خشایارشا به زبانها و خطهای مختلف نوشته شد و بوسیله چابک سواران به همه ایران فرستاده شد به این ترتیب قتل عام یهودیان متوقف شد !!!!! و عید کنونی پوریم برای یهودیان بوجود آمد که هنوز در آن تاریخ برگزار میشود.
مردخای در دربار به جای هامان صاحب نفوذ زیادی شد. در 465 قبل از میلاد اردوان رئیس قراولان مخصوص شد و با کمک خواجهای بنام مهرداد شب وارد خوابگاه خشایارشا شدند و او را به قتل رساندند.
از آن پس مردخای دیگر مقام و منزلت خود را از دست داد و بعد از مدتی در پیری در همدان مرد و به خاک سپرده شد استر که درگرگان بود بعد از باخبر شدن از مرگ عموی خود به همدان آمد و بر مزار او آنقدر گریست تا مرد و در کنار او به خاک سپرده شد.
اخیراً نیز سرداب محل دفن و قبر استر مردفای در همدان کشف شده است.
اسپاگو
مادر رضاعي كوروش هخامنشي
آستیاگ پادشاه مادها شبی با وحشت از خواب پریشانی بیدار شد صبح خواب خود را برای خوابگذاران تعریف کرد که خواب دیده از شکم دخترش ماندانا آب فراوانی مانند سیل جاری شده وتمام قصر و تخت سلطنتی و خود او را در آب غرق کرده. خوابگزاران اینگونه تعبیر کردند که از دختر شاه پسری به دنیا خواهد آمد که تمام کشور را تصرف خواهد کرد و سلطنت ما در خطر خواهد افتاد. استیاگ متوحش شد و تصمیم گرفت که برای جلوگیری از این پیش آمد بهترین راه آنست که ماندانا را به مرد گمنامی از نجیب زادگان پارس بدهد تا هرگز به فکر از بین بردن آستیاگ نباشد. بعد از مدتی جوانی پارسی به نام کمبوجیه را نزد شاه آوردند که شاه او را به عقد دختر خود در آورد. بعد از 6 ماه شاه دوباره خواب دید که از شکم دخترش درخت انگوری روییده که شاخههای آن تمام ایران و شاه را در برگرفته اینبار نیز خواب گزاران همان تعبیر قبلی را گفتند. آستیاگ دخترش را نزد خود خواند و او را زندانی کرد بعد از 3 ماه پسری از ماندانا بدنیا آمد. آستیاگ زنی که کودک را به دنیا آورده بود نابود کرد. پسر را به وزیر مورد اعتمادش هارپاک سپرد وگفت نوزاد را نابود کند و به دخترش هم گفت که نوزادش مرده به دنیا آمده است. هارپاک کودک را به چوپان دربار یعنی اسپاگو سپرد و از او خواست کودک را بکشد و جنازه را به او تحویل دهد درهمان روز نیز اسپاگو کودک مرده ای بدنیا آورد بهمین خاطر کودک مرده را به هارپاک تحویل داد و کودک را خود بزرگ کرد و او را کورش نامید. بعد از مدتی استیاگ از حقیقت با خبر شد و فهمید که نوهاش زنده است. او از زنده بودن او قدری خوشحال شد ولی از اینکه هارپاک به او دروغ گفته عصبانی شد پس پسر هارپاک را کشت و هارپاک را مجبور کرد که جسد پخته شده فرزند خود را بخورد. کورش نیز به نزد پدر و مادرش در پاسارگاد فرستاده شد. سالها بعد هارپاک نامهای برای کورش نوشت وگفت: من تا انتقام خود را از استیاگ نگیرم از پای نخواهم نشست. ای کورش بدان اکنون وقت آن است که قیام کنی و سلطنت را بدست آوری و دولت ماد را منقرض کنی . من با تو عهد میکنم که اگر بطرف همدان بیایی تو را یاری نمایم. آنگاه هارپاک رجال و درباریان و سران کشور را با خود همداستان کرد. کورش که مردم پارس را زیر نفوذ و سلطه دولت مستبد ماد میدید سپاهی فرام کرد و عازم همدان شد. شاه نادان سرداری سپاه خود را به هارپاک سپرد و به این ترتیب سپاه آستیاک بدون جنگ و خونریزی به لشکر پارس پیوست و قشون ماد شکست خورد استیاک اسیر شد و سلسله ماد منقرض شد.
محمد هاشمی
پاییز ۸۷