تجربه جنسي (اروتيك ) زن پس از ازدواج:

 

محروميت جنسي زن را مردان مصممانه پذيرفته اند. 

مونتني با گستاخي زيبايي بيان مي كند: نوعي زناكاري است كه انسان در اين خويشاوندي محترم (ازدواج) كوشش‌ها و اعمال غريب هرزگي عاشقانه را به كار برد.

ارسطو مي گويد: بايد زن خود را با احتياط و خشونت لمس كرد چون بيم آن مي رود كه اگر خيلي از روي شهوت غلغلك داده شود، لذت، او را از محور عقل به در آورد.

اين عقيده در بين مردان رايج است كه اگر شوهر حس شهواني زن را بيدار كند، زن خود را آماده مي كند كه در آغوش ديگري به دنبال لذت بگردد. مونتني مي گويد: «خيلي نوازش كردن زن ريدن در سبدي و سپس آن را بر سر نهادن است.»

در گذشته در جوامع مادرسالاري از همسر تازه بكارت خواسته نمي شد اما اخلاق پدر سالاري مي خواهد كه دختر، باكره تسليم شوهر شود. بكارت ارزش اخلاقي و مذهبي به خود گرفته است. در فرانسه مناطقي وجود دارد كه خانواده داماد پشت حجله مي مانند تا داماد پيروزمندانه بيرون بيايد و ملحفه خون آلود را به آنان نشان دهد. وقتي قرار نباشد كه فرد رفتار جنسي را نجات دهد بلكه قدرت برتر يا جامعه موظف به توجيه آن باشد روابط دو يار جز رابطه اي حيواني نمي تواند باشد.

دختران جوان هيچ گونه آموزش جنسي نمي ديدند. امروزه با اين كه دختران جوان آگاهي هاي بيشتري كسب كرده اند؛ ولي رضايت آنها امري انتزاعي باقي مانده است. هاولوك مي گويد : «بدون شك در ازدواج تجاوز به عنف بيشتري صورت مي گيرد تا در خارج از ازدواج.»

نئوگه در اثرش بيش از 150 مورد جراحت هاي وارده به زنان بر اثر آلت مردي در حين هم آغوشي را ذكر كرده است. آدلر نيز بر اهميت ازاله بكارت تاييد كرده است:

«اين لحظه نخستين كه در آن مرد تمامي حقوق خود را كسب مي كند؛ غالبا در مورد تمام زندگي تصميم مي‌گيرد. ممكن است شوهر بي تجربه و بسيار تحريك شده با خشونت ممتد خود زن را براي هميشه بي احساس گرداند.»

بي پروايي شديد دختر را مي ترساند و احترام بيش از حد تحقيرش مي كند.

ديده رو مي گويد: «بسياري از زنها مي ميرند بي آن كه نهايت شهوت را تجربه كرده باشند.»

اين شواهد حاكي از آن است كه ازدواج در حالي كه مدعي است به اروتيسم زنانه نظم و قاعده مي بخشد در واقع آن را نابود ميكند.

اگر عشق يا ميل؛ به هر دو طرف لذت كامل ببخشد دشواري هاي نخستين تجربه ها به سهولت مغلوب خواهند شد. از شادي اي عشاق با شناخت متقابل آزادي شان به يكديگر مي دهند و مي گيرند عشق جسماني شايستگي‌اش را كسب مي كند ؛ آن وقت هيچ كدام از كارهاي آنان زشت نيست زيرا براي هيچ يك از آن دو تحميلي به شمار نمي رود.

حتي بسياري از زنان امروزي كه مدعي شايستگي انساني خود هستند هنوز هم زندگي ارئوتيك خود را بر اساس سنتي مربوط به بردگي درك مي‌كنند و اين عمل را تحقيرآميز مي‌بينند و به همين علت در سردمزاجي فرو مي‌روند. حال آنكه اگر رابطه‌ي جنسي به عنوان عملي عاشقانه به او تفهيم شده بود و تصورش از اين عمل مبادله بود  نه ازخودگذشتگي يك طرفه مي‌توانست لذت جنسي را تجربه كند.

 

صفات زنانه:

 

در خلال قرن نوزدهم سن سيمون؛ فوريه؛ ژرژ ساند و تمام رمانتيك ها با شدت هر چه بيشتر حق عشق را اعلام داشتند. بالزاك انديشه هاي بورژوازي سنت گرا را با تمام بي منطقي هايشان بيان مي كند. او قبول دارد كه در اصل ازدواج و عشق داراي هيچ وجه مشتركي نيستند ولي از تشبيه نهادي محترم به داد و ستدي ساده كه در آن با زن چون شيئي رفتار مي شود نفرت دارد: «اغلب مردان در ازدواج خود چيزي جز توليد مثل و داشتن فرزند را در نظر نگرفته اند اما توليد مثل ؛ مالكيت و فرزند هيچ كدام ايجاد سعادت نمي كند.»

پس از آن بالزاك علم ازدواج را عرضه مي كند اما خيلي زود مشاهده مي شود كه براي شوهر نه موضع محبوب بودن بلكه موضوع مورد خيانت قرار نگرفتن مطرح است. مرد به سرعت تمايل پيدا مي‌كند كه هر گونه فرهنگ را از زن دريغ كند.

بر اثر عيب و نقص مغزي نيست كه زنها نمي توانند به استدلال بپردازند علت آن است كه به اين كار ناگزير نشده‌اند. زن غالبا ناخودآگاه مي پذيرد كه مرد به جاي او فكر كند (در بخشهايي به بزرگتر بودن مرد از زن و رفتار او با زن بسان يك كودك صحبت شده است.)

به ديالوگ نورا در خانه عروسك به هلمر توجه كنيد:

«هنگامي كه در خانه پاپا بودم او تمام شيوه هاي بينش خود را برايم بيان مي كرد و آنوقت من همان بينش ها را داشتم اگر نظرهاي ديگري داشتم آنها را مخفي مي كردم زيرا او خوشش نمي آمد...از دست پاپا به دست تو داده شدم... تو همه چيز را مطابق ميل خودت ترتيب مي دادي و من وانمود مي كردم كه سليقه ي تو را دارم. بيش از اين نمي دانم خيال مي كنم دو تن وجود داشته اند گاهي اين و گاهي آن. تو و پاپا اشتباه بزرگي در مورد من كرده ايد. اگر من به هيچ دردي نخوردم تقصير شماست.»

اما كودك همانطور كه روزي در مي يابد كه پدرش جز فردي محتمل نيست زن هم خيلي زود در مي يابد كه در برابر خود يك فرمانروا و ارباب را ندارد و او فقط يك مرد است. گاهي زن با لذتي مازوخيستي تن به اطاعت مي‌دهد و وظيفه قرباني را بر عهده مي گيرد و تسليم و رضايتش سرزنشي خاموش است اما غالبا در جنگ آشكارا عليه اربابش شركت مي جويد و مي كوشد متقابلا به مرد ستم روا دارد. (براي يادآوري اين نوع ستم‌ها، ضرب المثل چشمش كور، دندش نرم، مرد است بايد خرج فلان چيز را بدهد را در زبان فارسي به ياد آورديد...)

 در اغلب مواقع صفات برجسته ي زنها يك وظيفه به شمار مي رود. مرد متوجه نمي شود كه زنش بايد وسوسه هايي را مغلوب كند و فكر مي كند كه اصولا زن ذاتا پرهزكار؛ فداكار؛ وفادار است. (ديالوگ بين تام كروز و نيكول كيدمن در چشمان كاملا بسته را به ياد آوريد، شوهر فكر مي‌كند زنها اساسا دچار وسوسه‌ي خيانت نمي‌شوند و وقتي نيكول به او مي‌گويد كه مايل بوده با آن افسر نيروي هوايي ارتباط برقرار كند شوكه مي‌شود و مدام كابوس خيانت زنش به خود را در ذهن مرور مي‌كند.)

روزي به عيادت مرد بيماري رفته بودم، مرد پس از آن كه از دوستان و نزديكانش تشكر كرد، به زن جوانش كه شش ماه تمام بالين او را ترك نكرده بود گفت: «از تو تشكر نمي كنم چون تو وظيفه ات را انجام دادي.»

در واقع مرد از هيچيک از خصلتهای زنش ارزش نمی سازد .

در برخي از موارد ممتاز زن مي تواند موفق شود كه براي شوهرش به عنوان يك شريك واقعي در بيايد و درباره ي طرحهاي شوهر نظر دهد و به او توصيه هايي را ارائه كند اما در اكثر مواقع نفوذ بي نهايت زنان بر مردان، يك افسانه است. در حقيقت مردان با وفاداري به دستور بالزاك مبني بر اين كه با زنها چون برده اي رفتار كنند ولي به آنها بقبولانند كه ملكه اند در مورد اهميت نفوذي كه از طريق زنها اعمال مي شوند به مبالغه پرداخته اند.

هر مردي زني را كه شريك زندگيش است بدون ترديد به عنوان الهام بخش مي ستايد ولي كارش را به مثابه چيزي كه فقط به خودش تعلق دارد در نظر مي گيرد؛ حق هم با اوست. سوفي تولستوي از روي نوشته هاي شوهرش رونوشت بر مي داشت و از آنها نسخه خوانا تهيه مي كرد؛ بعدها تولستوي يكي از دخترانش را مامور اين كار كرد. سوفي دريافت كه حتي شور و صميميتش نتوانسته به او ضرورت ببخشد. فقط كار مستقل است كه مي تواند خودمختاري داراي اصالت براي زن تامين كند.

براي بسياري از زنها روزها به يك صورت سپري مي شود؛ صبح شوهر با شتاب زنش را ترك مي كند و زن بر خانه اش سلطه مي يابد. بچه شيرخواره اي كه در گهواره است در حكم مصاحب زن نيست. كارهاي آشپزخانه؛ خريد و چند كلمه اي صحبت با مغازه دار و يا زنان همسايه؛ گاهي بافتن يا دوختن؛ بچه هايي كه از مدرسه مي آيند و نظم خانه را به هم مي زنند؛ دعوا مي كنند و به جاي آرامش مادر سبب خستگي بيشتر او مي شوند؛ زن عصبي و در انتظار شوهر؛ تمام روز دستهايش كار كرده اند و نه ذهنش و حال به نشخوار اين فكر مي پردازد كه چقدر احمق بوده كه جوانيش را فداي شوهري كرده كه از او ممنون نيست. بعضی از مردان در نخستين روزهاي ازدواج فكر مي كنند كه در زنداني كه به زنانشان تحميل كرده اند مقصراند و دسته گل يا هديه هاي كوچك به آنها تقديم مي كنند ، ولي اين آيين خيلي زود معناي خود را  از دست مي دهد. شوهر دست خالي از راه مي رسد. گاه زن با راه انداختن نزاعي انتقام ملال روز را از او مي گيرد. او از مردي كه انتظارهايش را پاسخ نمي گويد سرخورده است.  مرد هم خسته از كار روزانه؛ در كنار زنش رفع خستگي واقعي را نمي يابد و هر دو در زير صميميتي ظاهري تنها مي مانند.

زن از اين كه فعاليتهايش را وقف هيچ هدفي نمي كند رنج مي برد. پذيرش فرمول «بسوز و بساز» فقط رفتاري منفي پديد مي آورد.

ازدواج ممكن است مرد را كاهش دهد اما تقريبا زن را نابود مي كند. مارسل پروه روو ، کسی که مدافع ازدواج هست نيز اين نكته را مي پذيرد: «بارها و بارها وقتي زن جواني را - كه قبل از ازدواج ديده بودمش - چند سال پس از ازدواج مشاهده  كردم بابت ابتذال ويژگيها و بي معنا بودن زندگيش يكه مي خوردم.»

گاهي بين زن و مرد همكاري واقعي به وجود مي آيد و آن زماني است كه زن مانند مرد از استقلال و توانايي برخوردار باشد. در چنين شرايطي هم متاسفانه غالبا زن از قالب همسر به در مي آيد و روابط آنها ديگر از نوع زناشويي نيست.

غالبا زن در سالهاي اول ازدواج بدون قيد و شرط شوهرش را مي ستايد و بعد از چند سال احساس واقعي او بيدار مي شود. ازدواج تا سي سالگي از زن حمايت مي كند. تمام نويسندگان زنانه اندوهي را كه در دل زن سي ساله خانه كرده است ذكر كرده اند. كاترين منسفيلد؛ دوروتي پاركر و ويرجينيا ولف از اين دسته اند.

ماجراي غمگين ازدواج اين نيست كه سعادتي را كه به زنان نويد مي دهد براي آنان تامين نمي كند بلكه اين است كه زن را مثله و وقف تكرار امور روزمره مي كند.

از ياد بردن خود بلي زيباست اما از خود گذشتگي او حتي مزاحم جلوه مي كند. (بارها شاهد مرداني بوده‌ام كه به نظم و پاكيزگي كه همسرشان در خانه برقرار كرده اعتراض داشته اند!)

واقعيت اين است كه قانون هاي مردانه و نيز اجتماعي كه مردها به دست خود و به نفع خودشان ساخته اند؛ وضع زن را به شكلي تعيين كرده كه اكنون براي هر دو جنس منبع آزار است. زن به دليل اين كه به او اجازه داده نشده به خود متكي باشد اين همه بر مرد سنگيني مي كند. مرد با رهانيدن زن يعني با اين كه در اين دنيا كاري به او واگذار كند خود را مي رهاند. امروزه زنهايي هستند كه در اجتماع نقشي به عهده گرفته اند اما در مورد كار زنان دو وضعيت بيشتر به چشم نمي خورد: آنها يا فقط دستمزدي كمكي به خانه مي آورند و يا اگر نقش جدي در اجتماع دارند همان منافعي را كه مردان كسب مي كنند به دست نمي آورند. مثلا زنان پس از مرگ شوهرانشان مستمري مي گيرند ولي مردان پس از مرگ زنشان مستمري دريافت نمي كنند (يا مثلا در ايران زن حق ندارد شوهرش را بيمه كند؛ حتي اگر شوهر بيكار باشد.) بسياري از زنان هم هستند كه كارشان در خارج خانه فقط مكمل خستگي است. از سوي ديگر تولد فرزند زنان را ناگزير مي كند كه در غالب زن خانه دار تثبيت پذيرند. در حال حاضر آشتي دادن كار و مادري بسيار دشوار است.

از آنجايي كه زن از نظر روحي و جنسي و اجتماعي با مادر شدن كامل مي شود؛ اين واپسين مرحله رشد زن را بررسي مي كنيم.

 

مادري

 

به رغم اين كه مادر شدن ميل طبيعي زن است اما قريب صد سال است توليد مثل توسط نيروي اراده مهار مي شود. در كشورهايي كه روش هاي ضد بارداري ابتدايي دارند سقط جنين به وفور پيش مي آيد. كشورهاي بسياري با ارائه دلايلي چون خطرناك بودن سقط جنين اين عمل را غير قانوني اعلام كردند. اما واقعيت آن است كه در اين كشورها سقط جنين از راه هاي غير قانوني و به دست افراد فاقد صلاحيت صورت مي پذيرد كه خود در بعضی مواقع حوادثي مرگبار را پديد مي آورد (در فرانسه ساليانه به اندازه اي كه كودك متولد مي شود سقط جنين هم صورت ميگيرد.) در صورتي كه سقط جنين كه به دست پزشك متخصص و در كلينيك و با تدابير لازم صورت گيرد خطرات عمده اي همراه نخواهد داشت. مادر شدن اجباري بر كودكان بي سرپرست و كودكان زجركش خواهد افزود. جالب اينجاست  كه اجتماعي كه به نام شرع يا انسانيت از حقوق جنين دفاع مي كند به محض تولد آنها را رها مي كند. اجتماعي كه زناني كه مبادرت به سقط جنين مي كنند تحت تعقيب قرار مي گيرند كساني كه كودكان بي سرپرست را به آزارگران مي سپارند و نيز كساني كه به آزار كودكان مبادرت مي ورزند را آزاد می گذارد . افرادي كه بيشترين احترام را براي زندگي جنين قايل هستند وقتي پاي مرگ بزرگسالان در جنگ در ميان باشد از جمله شتاب زده ترين افراد به شمار مي روند.

عمده ترين دليلي كه سبب اين همه پافشاري بر اين عقيده است برهان قديمي كاتوليك مبني بر اين مطلب است كه جنين داراي روحي است كه بدون غسل تعميد وارد بهشت نمي شود. آنها در بسياري از موارد (مانند اعدام گنهكاران يا در جنگ كشته شدن كافران) مي پذيرند كه نجات روح امري است كه بين خدا و روح صورت مي گيرد اما بر خدا ممنوع مي كنند كه روح جنين را در آسمانهايش بپذيرد!!!

نكته اي كه طرفداران و دشمنان سقط درباره اش توافق دارند شكست اساسي فشار و سركوب است.

مردها در سراسر جهان سقط جنين را ممنوع اعلام مي كنند اما به طور انفرادي آن را به مثابه راه حلي راحت مي‌پذيرند. از دوران كودكي به زن گفته مي شود كه قاعدگي ها و تمام مشكلات به او تحميل شده زيرا او امتيازي شگرف كه عبارت است از فرزند زادن دارد و اكنون مرد براي حفظ آزادي خود و براي اين كه به آينده اش لطمه اي وارد نشود از زن مي خواهد تا از پيروزي زنانه خود چشم بپوشد.

گناهي كه زن و مرد با هم مرتكب مي شود تنها براي زن مجازات در بر خواهد داشت و او بايد بي مسئوليتي پدر بچه اش را در خون و درد تجربه كند. بدين ترتيب به خاطر قوانين غلط اجتماع زن ناچار ميشود خطاي گذشته را با خطاي ديگري جبران كند.

متاسفانه در بسياري از كشورها به علت عدم گسترش روشهاي ضد بارداري ، هنوز سقط جنين يگانه روش موجود براي زني است كه نمي خواهد كودكاني به دنيا بياورد كه محكوم به آن باشند كه از بي نوايي جان بسپارند. استكل ميگويد: «ممنوعيت سقط جنين قانوني ضد اخلاقي است زيرا هر روز هر ساعت و به اجبار بايد به آن تجاوز كرد.»

مادر شدن علي رغم زيبايي هايش نيازمند فداكاري عميق و همدلي شوهر نسبت به زن مي باشد. سوفي همسر ل.ن تولستوي در يادداشتهايش مي نويسد:

اين حالت جسمي و روحي برايم غير قابل تحمل است. از نظر جسماني مدام بيمارم و ملال و خلا و اضطراب شديدي حس مي كنم  و نيز احساس مي‌كنم براي ليووا (نام كوچك تولستوي) ديگر وجود ندارم. هيچ گونه شادي اي نمي توانم به او ببخشم چون باردارم.

در بارداري ماجراي غم انگيزي نهفته است. هم غنا براي زن به همراه دارد و هم اين غنا او را به هيچ مبدل مي‌سازد. جنين قسمتي از پيكر اوست و نيز انگلي است كه از او تغذيه مي كند. زن مالك جنين است و جنين او را تحت تملك خود دارد. زن از بابت مادر شدن به خود مغرور است و هم خود را بازيچه اي در دست نيروهاي مبهمي مي بيند كه او را به هر سو كه بخواهد مي كشاند. از سويي ماشين جوجه كشي است با هيكلي كه جوانها را به تمسخر و كودكان را به ترس وا مي دارد و از سوي ديگر خالق است.

چون معناي بارداري اينگونه دو پهلوست طبيعي است كه رفتار زن تغيير يابد. (البته بغير از مسائل روحي رواني كه زن باردار را در مخاطره مي اندازد تغييرات هورموني نيز بر روان زن تاثير مي گذارد.)

در برخورد با آبستني سه دسته زن وجود دارد:

زناني هستند كه شادي بارداري و شير دادن به قدري برايشان شديد است كه دوست دارند يا بي وقفه آن را تكرار كنند يا وقتي كودك را از شير مي گيرند خود را محروم احساس مي كنند. ايشان پس از اتمام دوره شيردهي به كودك بي توجه مي شوند و در انتظار بارداري ديگري به سر مي برند. اينان بيشتر تخم گذارند نه مادر. از آن رو كه تنها براي تن خود ارزش قائلند و نه ضمير و فكر خود حريصانه در جستجوي اين هستند كه باروري هستي آنها را توجيه كند. چرا كه گياه اگر جوانه بزند و گل دهد زنده است و به محض آن كه نتواند جوانه بزند تنزل يافته.

دسته ي دوم از بارداري خود احساس رضايت مي كنند زيرا در اين دوران زن باردار ديگر شيئي جنسي نيست بلكه تجسم بخش نوع است. نويد زندگي و ابديت است. اطرافيانش براي او و حتي هوس هايش احترام و جنبه تقدس آميزي قائلند. او به طور كامل خودش است. اينان با آنكه از مادري لذت مي برند و شجاعانه مي توانند حالات بارداري را تحمل كنند و گاهي با پايان اين دوران ممكن است براي آن دلتنگ شوند اما  فرزند را در حكم چيزي كه به آنها موجوديت مي بخشند نمي بينند و خود را بي وقفه وقف ساز و كار مادري نمي كنند و سعي مي كنند با پايان گرفتن وظايف مادري نقش خود در اجتماع را بازيابند.

دسته سوم زناني كه عميقا طنازند و اساسا خود را چون شيئي اروتيك در نظر مي گيرند و خود را در زيبايي پيكرشان دوست دارند. آنها از اين كه تغيير شكل مي دهند و ناتوان از برانگيختن هوس جنسي مردان مي شوند رنج مي برند. آبستني ابدا چون غنايي در نظرشان جلوه نمي كند بلكه احساس مي كنند جانوري به دام افتاده هستند و احساس مي كنند كه در عوض افتخار مادر شدن چه بهاي سنگيني مي پردازند.

در مورد تحمل دردهاي زايمان و اولين برخورد با نوزاد هم زنها واكنشهاي مختلفي از خود نشان مي دهند. زناني وجود دارند كه از درد زايمان به عنوان لذتي شديد ياد مي‌كنند و زناني هستند كه آن را بدترين كابوس زندگي مي‌نامند. بعضي از زنان درست از لحظه‌ي تولد به نوزاد عشق مي‌ورزند و برخي نسبت به او تنفر نشان مي‌دهند. نمونه هاي بسياري از مادراني كه از فرزندان خود متنفرند و از نگهداري يا شير دادن به آنها سرباز مي زنند كافي است تا نشان دهد غريزه ي مادري در مورد نوع انسان وجود ندارد بلكه مادر انتخاب مي كند كه به فرزندش عشق بورزد و يا او را طرد نمايد و ميزان عشق مادر به فرزند بر اساس مجموعه شرايطي كه زن متحمل مي شود متفاوت خواهد بود.

 

الگوهاي اجتماعي

در خانه چون زن به مشغله هاي خود مي پردازد فقط چيزي به تن دارد اما براي بيرون رفتن از خانه يا پذيرايي از مهمان به خودآرايي مي پردازد. آرايش به اين اختصاص يافته كه شايستگي اجتماعي زن را (نمونه زندگي؛ ثروت؛ محيطي كه او به آن تعلق دارد) آشكار كند. اما در عين حال به نارسيسيسم زن جنبه واقعي مي دهد. زني كه رنج مي برد كه چرا هيچ كاري براي خود انجام نمي دهد با آرايش و مراقبت از زيبايي خود شخص خويش را به خويش اختصاص مي دهد. زن با خودآرايي به جنگ طبيعت و گذر زمان (پيري) مي رود. اما قسمت غم انگيز اينجاست كه مراقبت هاي زيبايي هم به نوعي بيگاري براي او بدل خواهند شد. روزي 10 دقيقه ژيمناستيك؛ 10 دقيقه ماساژ؛ گذاشتن خمير ليمو بر دستها؛ توت فرنگي له شد روي صورت؛ حمام روغن؛ لبخند نزدن تا صورت خط نيفتد؛ زير آفتاب نرفتن؛  رژيمهاي كشنده و ....

ماجراي غم انگيزتر در اين بين اين است كه جامعه از زن مي خواهد كه خود را به شيئي اروتيك بدل كند. هدف مدهايي كه زن به خدمت آنها درآمده براي اين نيست كه او را چون فردي خودمختار آشكار كند بلكه به عكس هدفشان اين است كه زن را از تعالي خود جدا كند. كسي در صدد خدمت به طرحهاي زنانه نيست بلكه مي خواهند مانعي بر سر راه آنها بتراشند. راحتي دامن كمتر از شلوار است و كفش پاشنه دار مزاحم راه رفتن مي شود. كلاه ها و جوراب ها به واسطه ي ظرافت ،  مقاومت کمی دارند و زن را وادار مي كند دست به عصا راه رود. در برخي فرهنگها زن را وادار به پوشاندن لباسيهايي بيش از حد گشاد كه پيكر را بدشكل كند يا آن را تغيير دهد مي كنند و در برخي ديگر لباسهايي كه قالب تن باشند و پيكر زن را به تماشا بگذارند. در هر دو مورد فرقي نمي كند ؛ به زن به عنوان شيئي اروتيك نگريسته مي شود و اين لباسها در هر دو فرهنگ حركات زن را محدود مي كند. اغلب دختران در دوران بلوغ به اين لباسها و اين آرايشها تمايلي نشان نمي دهند و به لباسهاي مردانه روي مي آورند زيرا ميل ندارند خود را به عنوان يه شيئي جنسي بپذيرند ولي اغلب  پس از آن شي بودن را مي‌پذيرند و از خودآرايي لذت مي برند.

زن با خودآرايي تسليم قوانين نانوشته‌ي اجتماع مي شود اما تمام اين مراقبتها نمي‌تواند مانع از سپيد شدن موهاي او و چين افتادن زير چشمهايش شود و اينجاست كه زني كه سالها از شي بودن خود لذت برده قافيه را مي بازد.

از طرفي مردان هم در اين بين دچار سردرگمي شده اند. اگر همسر مرد بيش از حد جذاب باشد او دچار حسادت مي شود ولي هر مردي دوست دارد كه زنش خوش پوش و مايه افتخار او باشد. مرد قابليتهاي زن خود را كه در مرد بيگانه ديگري سبب اغواگري مي شود ملامت مي كند و اگر زنش از طنازي دست بكشد هرگونه ميلي در شوهر از بين مي رود. اگر زنش خوش پوش و طناز باشد مرد زن را تاييد مي كند اما با اكراه اين كار را انجام مي دهد. اين مسئله به اين سبب است كه مرد از دريچه چشم ديگري به زنش نگاه مي كند. هيچ چيز هم براي زن خشمگين كننده تر از اين نيست كه ببيند شوهرش پيراهني كه براي زن خود مورد نكوهش قرار مي دهد براي زن ديگر مي پسندد.

( در اينجا سيمون دوبوآر زيركانه به نكته اي اشاره مي كند كه بسياري از مردها ممكن است از پذيرفتن آن طفره روند. پائولو در يكي از كتابهايش مي نويسد: روز بعد با دو دوست صحبت كردم و پرسيدم موقعي كه در مهماني چشمهاي مرد ديگري به زنانشان دوخته می شود چه احساسی يافته اند ؟ هر دو از جواب دادن طفره رفتند چرا كه اين سوال يك تابو است اما بالاخره هر دو مورد گفتند تصور اين كه مردهاي ديگري زن آدم را بخواهند دلپذير است.)

 مردان اغلب متوجه تغييرات زنان نمي شود.

پاركر در يكي از كتابهايش درباره زن جواني كه شوهرش از سفر مي آيد چنين مي نويسد:

پيراهن تازه سیاهی خريد ؛ شوهرش پيراهن سياه را دوست داشت. آنقدر گران كه نمي توانست به قيمتش فكر كند...

_ از پيراهنم خوشت مي آيد؟

_ آه بله هميشه در اين پيراهن دوستت داشته ام.

_ اين پيراهن نو است. تا به حال آن را نپوشيده ام. مخصوصا به مناسبت آمدن تو خريده ام...

_ ببخش عزيزم. بله متوجه شدم به پيراهن قبليت شباهت ندارد. هميشه تو را سياه پوش دوست دارم.

زن با خود زمزمه كرد:

- در چنين لحظه هايي تقريبا آرزو مي كنم به دليل ديگري سياه بپوشم.

 اگر مرد زنش را دوست داشته باشد او را بدلباس و خسته همان قدر مي پسندد كه شيك و خوش لباس باشد و اگر دوست نداشته باشد فريبنده ترين آرايشها موثر نخواهد افتاد. ( و البته برعکس آن نیز در دنیایی انسانی موضوعیت پیدا می کند )

زنها اغلب در اين خوش پوشي ها به دنبال برانگيختن حسادت زنها و تاييد اطرافيان هستند. به همين دليل اغلب ديده مي شود؛ لباسي كه زني دوست داشته و خريده است با اولين انتقاد از چشم او مي افتد.

چيزي كه زنها و مردها بايد مد نظر داشته باشند اين است كه خودآرايي و مراقبت از خود چه براي زن و چه براي مرد نكوهيده نيست، بلكه وقف خودآرايي شدن براي هر دو جنس نكوهيده خواهد بود، اين كه زنها حاضرند انواع آسيبها را به سلامت خود براي خودآرايي وارد سازند و بعضا تمام وقت خود را در آرايشگاه‌ها بگذرانند در خود ملامت است.

يكي ديگر از بيگاريهايي كه اجتماع به زن تحميل مي كند ديد و بازديد است. او بايد به بهترين وجه پذيرايي كند؛ ظرفهاي كريستال خود را به معرض نمايش بگذارد؛ غذا را طي مراسمي صرف كند و پاداش او تنها شنيدن اظهار نظرهايي در رابطه با وضع هوا و اگر خيلي شانس بياورد چند انديشه كلي كه از شوهرانشان به عاريت گرفته شده است . در مقابل اگر مهمانان از او ممنون باشند او احساس غرور مي كند كه شادي را به آنان هديه كرده است. از اين روست كه گاهي زني كه به مهماني دعوت شده و از او خوب پذيرايي شده شكوه مي كند زيرا فكر مي كند كه بايد آن را تلافي كند.

ميشله مي نويسد: «زن غالبا تنها تر از مرد است. مرد در هر جا اجتماعي مي يابد و براي خود روابط تازه اي خلق مي كند در حالي كه زن بدون خانواده هيچ است. خانواده هم او را از پاي در مي آورد و تمام سنگيني متوجه زن است.»

ازدواج غالبا زن را از دوستان دوره جواني اش جدا مي كند. اگر زن بتواند دوستي هاي زنانه اي را حفظ كند براي آنها ارزش زيادي قائل است. آنها كه در سرنوشت زنانه گرفتار شده اند با نوعي همدستي ذاتي با هم اتحاد پيدا مي‌كنند. آنها درباره عقايد بحث نمي كنند . راز دل و دستور العملها را با يكديگر در ميان مي گذارند. با هم نوعي دنيا مي آفرينند كه ارزشهايش بر ارزشهاي مردانه غالب باشند. وقتي دور هم جمع مي شوند توان آن را مي يابند كه زنجيرهايشان را تكان دهند و با تمسخر راجع به مردان و برتري اخلاقي يا عقلاني آنها صحبت كنند. آنها با انتقال دستور غذاها و تكنيكهاي خانه داري اين طور وانمود مي كنند كه اين كارها از شايستگي علمي برخوردارند و حوادث اصلي تاريخ بشر را مي سازند.

چنين زندگي ‌خالي از عشقي كه حاصل آن عناد با شوهر يا سرخوردگي باشد و زن در آن از همه چيز حتي ارضاهاي جنسي محروم شده باشد بعضي زنها را به سوي معشوقه شدن و برخي ديگر را به افسردگي و پوچي سوق مي دهد.

غالبا زن زناكار ، فاسق (معشوق بجز شوهر براي زن شوهردار) را بر شوهر رجحان مي‌ دهد زيرا در آغوش معشوق هم بيم و هراس ازاله بكارت را نمي‌شناسد و هم از زخم پذيري معاف شده است. نسبت به شب زفاف حساسيت و ساده لوحي كمتری دارد، در روياي خود به دنبال عشق ايده‌آل و خدايي نيامده و ميل جسماني را خوب مي شناسد. سيماي معشوق چون سيماي مرد مستبد و نمك نشناس نيست و او از نوازشهاي طولاني دريغي ندارد و مي تواند زني كه توسط شوهرش به سرد مزاجي متهم شده بود را به اورگاسم برساند.

اجتماع و حتي گاهي خود زنها از معشوقه گرفتن مرد چشم پوشي مي‌كنند در حالي كه اين خيانت براي زن امري نابخشودني است و اينها همه از اين بابت است كه به زن به چشم برده اي نگاه مي‌كنند كه به مرد تعلق دارد.

 

فاحشگان بدبخت و روسپيان متشخص

 

قرينه‌ي مستقيم ازدواج فحشاست. مورگان در اين باره مي گويد: «روسپي گري مانند سايه سياهي كه روي خانواده افتاده باشد بشريت را تا تمدنش هم دنبال مي كند.» يعني اعتقاد دارد در عصر تمدن وجود روسپي‌خانه‌ها، تداوم خانواده را فداي تمايلات جنسي ناسالم مي‌كنند.

از طرف ديگر پدران كليسايي مي گفتند كه براي حفظ سلامت شهر فاضلاب لازم است. مندويل مي گفت: «مسلم است قرباني كردن گروهي از زنان براي حفظ گروه ديگر و پيشگيري از كثافت نفرت انگيز امري ضروري به شمار مي رود.» يعني اين گروه وجود روسپيان را نياز جامعه مي‌دانند و وجود روسپي‌خانه‌ها را سدي در برابر تحكيم روابط خانوادگي فرض نمي‌كنند.

در اجتماعي كه زن به مثابه شيئي جنسي در نظر گرفته مي شود و عده‌ي بيشتر زنان به ازدواج هم به چشم معامله‌اي اقتصادي نگاه مي‌كنند عده‌اي از زنان هم بدن خود را از طريق فحشا معامله مي‌كنند. مارو مي گويد: «بين زناني كه خود را از طريق فحشا مي فروشند و زنهايي كه از طريق ازدواج خود را مي فروشند تفاوت فقط عبارت از نرخ و مدت قرارداد است.»

اينها همه به اين سبب است كه براي هر دو نوع زن ، عمل جنسي عبارت از خدمت رسانيدن به مرد در نظر گرفته شده است. زن نوع دوم از طرف يك مرد براي تمام مدت عمر به خدمت گرفته شده و در عوض از لحاظ اقتصادي تامين و  از او در مقابل تمام مردها حمايت مي شود و زن نوع اول چندين مشتري دارد كه مزدش را نقدا مي پردازند. تفاوت بزرگ ميان آن دو اين است كه همسر قانوني در مقام فرد انساني محترم شمرده مي شود حال آن كه فاحشه از كمترين حقوق انساني برخوردار نيست و حتي مرداني كه از او بهره مي برند به چشم موجودي نجس به او نگاه مي كنند و تمام چهره‌هاي بردگي زنانه در او خلاصه مي شود.

دوشاتله در مورد علت فحشا مي نويسد: «در تمامي علت هاي فحشا هيچ كدام به اندازه بي كاري و فقر نمي تواند فعال باشد.» اخلاقيون سنتگرا با تمسخر، اين تفكر را ساده لوحانه مي پندارند. به راستي هم در بسياري از موارد زن فاحشه مي تواند از طرق ديگري زندگي خود را تامين كند اما اجتماع علي رغم تمام قوانيني كه به پاكدامني زن ارزش مي نهد به او نيز مي آموزد كه بدنش وسيله اي است كه ميتواند با آن معامله كند و همين برخورد شي گونه با زن سبب مي شود اين حرفه به نظر روسپي نفرت انگيز نرسد. اين كه تعداد زنان روسپي در شهرها بيشتر است از پاكدامني زنان روستايي نشات نمي گيرد بلكه علت آن است كه زني كه ميل به فاحشگي دارد از اين كه انگشت نما شود مي هراسد و انگشت نما شدن در محيطهاي بزرگ شهري كمتر اتفاق مي افتد.

زن فاحشه اعم از اين كه تحت استثمار «پا اندازها» (كساني كه به عنوان رفيق فاحشه از او باج مي‌گرفتند و در مقابل براي گرفتن مزد در صورت لزوم او را ياري مي‌كردند و نيز از او در مقابل آزارهاي مردانه حمايت مي‌كرده اند) و يا  باشد يا نباشد و كار او از نظر دولت یک كشور قانوني يا غيرقانوني باشد؛ با عدم امنيت زندگي مي كند و به زودي به انواع بيماريها نظير سيفليس، سوزاك (و هپاتيت و ايدز) مبتلا مي شود و تا حد شيئي پست و نفرت انگيز تنزل پيدا مي كند. اكثر زنان فاحشه معترفند كه دست يافتن به لذت براي آنان غيرممكن است و عمل جنسي جز دردي روزافزون براي آنها چيزي به دنبال ندارد زيرا مرداني كه به آنها مراجعه مي‌كنند همه داراي انحرافات جنسي عجيب و غريب هستند كه مي‌ترسند آنها را به همسر قانوني يا معشوقه‌ي خود بنمايانند.

گاهي زن روسپي از زندگي كردن در ميان جمعهايي منحصرا مردانه خود را به صورت نفس باز مي يابد و مي تواند مانند نينون دو لانكلو تا حد نادرترين آزادي روحي رفعت يابد.  همچنين ممكن است زن روسپي از مرد به مثابه وسيله استفاده كند و يعني زناني هستند كه با خودفروشي و دلربايي از مردان، آنها را وادار مي‌كنند كه در عهده‌داري كارهاي مردانه آنها را سهيم كنند. بسياري از زنان هم كه به واسطه‌ي حيله و تزوير از مردان خود هديه و چك بيرون مي كشند انگيزه شان فقط حرص و مال پرستي نيست آنها به اين طريق عقده‌ي كهتري را جبران مي‌كنند و مرد را به وسيله ای تبديل مي‌كنند و در قبال اين كه خود وسيله باشند مقاومت نشان مي‌دهند.

به اين ترتيب استفاده‌ي ابزاري مرد از زن خود او را هم گرفتار مي‌كند و او را به ابزار پولسازي و برده‌اي كه بايد بي وقفه كار كند، بدل مي‌سازد.

زنان روسپي اي هستند كه از كتك خوردن از مردشان لذت مي‌برند و احساس غرور مي‌كنند. اين زنان دوست دارند ببينند كه مردشان با نرهاي ديگر هم بدرفتاري مي‌كند و اغلب شرايط جدل را هم خودشان فراهم مي‌كنند. اين فكر شخصي كتك خورده بودن و شي بودن نيست كه او را به هيجان مي‌آورد بلكه او دوست دارد خود را مطيع مردي سلطه‌گر و قدرتمند احساس كند و به همين دليل اگر اعتبار مرد به دليلي در اجتماع از بين برود توقع‌هايش براي زن نفرت انگيز مي‌شود.

فاحشه اي كه داراي زيبايي و گيرايي جنسي باشد شانس آن را دارد كه تا حد روسپي متشخص مرتبه پيدا كند. آخرين تجسم روسپي متشخص ستاره ي هاليوود است. او در پناه حمايت شوهر يا رفيق، تسليم روياهاي مردان مي شود و آنها در عوض به او ثروت و افتخار مي بخشند.

اين امر بين فحشا و هنر گذرگاه باريكي به وجود آورده است. «مضحكه سازان امريكايي» از برهنگي نمايشي ساخته اند و تحت عنوان هنر به خورد مردم مي دهند.

مي دانيم پاره ای از ستاره هاي هاليوود دچار چه بردگيهايي مي شوند. پيكرشان ديگر متعلق به خودشان نيست. مرد حامي در مورد رنگ مو، وزن، خطوط اندام و تيپ آنها تصميم مي گيرد. رژيمها، بزكها ، ورزشها و بيگاريهاي روزمره اند. به اسم تمرين خصوصي ، بيرون رفتن ها و لاس زدنهايي پيش بيني شده است... تمساحي كه روسپي متشخص بايد لذت و عشق و آزادي خود را فدايش كند حرفه اش است.

روسپيان متشخص نه تنها با پيكر خود بلكه با تمامي شخصيت خود چون سرمايه اي قابل بهره برداري برخورد مي‌كنند . رفتار آنها به شدت غير از رفتار مرد خلاقي است كه با تعالي بخشيدن به خود در اثري ، دري به روي خود مي گشايد. چنين زني به سبب گشودن جايي براي خود در اين دنيا بيش از آن احساس غرور مي كند كه خواهان تغيير باشد. فقط به خاطر نفع اقتصادي نيست كه او براي افتخار اين قدر ارزش قائل مي شود بلكه در آن به دنبال تجليل نارسيسيسم خود مي‌گردد.

 

رفتارهاي زنانه

 

زني كه به دليل شي بودن خود را خوشبخت فرض نمي كند در جمع دوستان از ناراحتي هاي خود مي نالد و ديگري را مسئول بدبختي خود به حساب مي آورد. ارائه راه حل به زني كه با سرسختي شكوه مي كند به خشم او منجر خواهد شد.

ويژگي هاي زن نارسيسيت در اين كتاب: او مي خواهد دنيايي كه به نظر او فاقد هر گونه ارزش است براي او ارزش قائل شود. علي رغم غرور سطحي اش خود را مورد تهديد احساس مي كند از اين رو نگران، حساس و زود خشم است.

گاه به فالگيرها رو مي آورد و مي گويد اعتقادي به حرفهاي آنها ندارد اما شنيدن حرفهايشان به او لذت مي دهد زيرا او از اين كه از او صحبت كنند لذت مي برد.

 

عشق

 

كلمه عشق براي هر دو جنس ابدا يك معنا ندارد و اين يكي از منشا هاي سو تفاهمهاي مبهمي است كه دو جنس را از هم جدا مي كند. در زندگي مرد عشق چيزي بيش از يك سرگرمي نيست در حالي كه براي زن زندگي به شمار مي رود.

نيچه: كلمه عشق براي زن و مرد دو معناي متفاوت دارد. آن چه زن از عشق درك مي كند نسبتا روشن است: عشق فقط از خود گذشتگي نيست، هديه كامل جسم و جان، بدون قيد و شرط، بدون هر گونه رعايت و ملاحظه  از هر جهت است. همين عدم قيد و شرط است كه از عشق او ايماني و بهتر بگوییم يگانه ايماني كه زن داشته باشد ميسازد. اما مرد اگر زني را دوست داشته باشد، همين عشق را از زن مي خواهد در نتيجه او بسيار دور از آن است كه هر احساسي را كه براي زن تقاضا مي كند براي خود نيز بخواهد، اگر مرداني يافت شوند كه همين نياز واگذاري كامل را احساس كنند، عقيده من اين است كه آنها مرد نيستند.

براي مرد زن مورد علاقه جز ارزشي در ميان ساير ارزشها نيست. مرد مي خواهد او را جزئي از هستي خود كند نه كه تمام هستي خود را فداي او كند.

اما در اين ميان فرق طبيعي در ميان نيست. مرد جاه طلب مي تواند براي به دست آوردن آنچه مي خواهد دست به اقدام بزند اما موجود غير اصلي (زن) نمي تواند براي اثبات خود دست به كاري بزند. زن كه از بدو تولد وقف مرد شده است و عادت كرده در وجود مرد فرمانروايي ببيند و اجازه نداشته با او برابر باشد مفر ديگري جز اين كه جسم وجان خود را فراموش كند ندارد. گاه زناني پيدا مي شوند كه ترجيح مي دهند به جاي پيروي از خودكامگان (پدر، مادر، حامي، شوهر) به خدايي خدمت كنند و بردگي اش را با شور و حرارت بپذيرند.

به نوشته هاي مادام گيون توجه كنيد: «عشقي مي خواهم كه با لرزه هاي وصف ناپذير از جان بگذرد. عشقي كه مرا از حال ببرد. خداي من اگر شهوت ران ترين زنها را با آنچه من احساس كرده ام آشنا مي كردي ديري نمي گذشت كه لذتهاي كاذب خود را رها مي كردند تا از ثروتي واقعي بهره جويند.»

ترز قديس مي گويد: «فرشته پيكان طلايي را به قلبم فرو مي برد. به نظرم مي رسد شوهر روحاني ام پيكاني را كه با آن اندرونم را شكافته بيرون مي آورد و اندرونم دو پاره مي شوم.»

آنجل دو فولينيو به شمايل مسيح كه فرانسواي قديس را در بر مي فشرد مي گويد: «من نيز تو را اين گونه و بسيار بيش از آن چه با چشمهاي جسم بتوان ديد در بر خواهم فشرد... اگر تو دوستم داشته باشي هرگز تركت نخواهم كرد.»

گاه از سر تقدس ادعا مي شود كه زن عارف از فقر زباني ناگزير به استفاده از كلمات عاشقانه و جنسي شده است. اما آنها نه تنها از كلمه ها بلكه رفتارهاي فيزيكي را نيز به عاريت گرفته اند. در حقيقت ستايشگران زنان عارف فكر مي كنند دادن محتواي جنسي به خلسه هاي تند قديسان به معناي تنزل مقام او تا حد يك زن هيستريك است اما در حقيقت او به واسطه‌ي تسلطي كه بر اندام خود پيدا مي كند مي‌تواند لذتهاي جسماني را تجربه كند و اين تسلط او را برده نمي‌كند، آزاديش را زخم نمي‌زند و او را كاهش نمي‌دهد، بلكه بايد شدت چنين ايماني را ستود كه او را از برده‌ي اعصاب و هرومونها بودن رها كرده و به عميق ترين بخش تن او نفوذ مي كند.

(مدتها پيش از آشنايي با اين كتاب در كتابهاي پائولو به اين نكته پي برده بودم كه عارفان (اعم از زن و مرد) در خلسه‌هاي عارفانه‌ي خود چيزي شبيه ارگاسم جنسي را تجربه مي كنند. پائولو در كتاب بريدا مستقيم به اين امر اشاره مي‌كند. مرد استاد به شاگرد زنش بريدا مي گويد: «هنگام رابطه‌ي جنسي كاري كن كه هر 5 حس تو فعال باشد چون نيري جنسي حيات خودش را دارد. همين كه شروع به فعاليت مي كند ديگر نمي توان مهارش كرد. اوست كه تو را در اختيار مي گيرد و اگر چيزي به آن بيفزايي مثل ترسها، تمناها، حساسيتها، تمام مدت باقي مي‌ماند. از اين روست كه مردم دچار ناتواني جنسي مي شوند. در رابطه جنسي تنها عشق و حواس پنج گانه ات را به بستر ببر. تنها در اين صورت است كه رابطه با خدا را تجربه مي‌كني!»

بريدا پس از اين كه لذت جنسي را تجربه مي كند از استادش مي پرسد وقتي به اين راحتي مي شود به اين حس رسيد چرا عارفان سالهاي زيادي رياضت مي كشند تا نظير اين حس را تجربه كنند و اصولا چطور اين دو احساس شبيه هم هستند؟ استاد توضيح مي دهد كه چه با رقص عارفانه و تحريك روحي و چه با عمل سكس و تحريك جسمي تعداد زيادي از اعصاب بدن تحريك مي‌شوند و لذت همساني را ايجاد مي‌كنند اما عده اي هستند كه سكس را حيواني و دون شان انسان مي‌دانند و به همين سبب ترجيح مي‌دهند با رياضت به اين لذت دست پيدا كنند، اما واقعيت اين است كه خداوند براي تجربه‌ي اين لذت براي هر كسي راهي گذاشته است و هيچ كدام بر ديگري برتري ندارد البته عده اي هم وجود دارند كه اين لذت را از هر دو طريق تجربه كرده اند.)

زنان عارف بر جسم خود بيش از مردان عارف سخت مي گيرند. از 320 نفري كه بنا بر آمار كليساي كاتوليك داغهايي چون جراحتهاي مسيح بر تن دارند فقط 47 تن مرد هستند.

زناني هم وجود دارند كه به عمد دل به عشق مردي غير قابل دسترس چون آوازه خوان يا هنرپيشه‌اي مي‌سپارند و او را چون خدا مي‌ستايند. ممكن است تا پايان عمر در گير و دار اين عشق بسوزند و ذره‌اي از عشق و عطش آنها نسبت به مرد مذكور كم نشود. در اين صورت مرد محبوب خدايي هميشگي باقي مي‌ماند و به واسطه‌ي عدم وصال و آشنا نشدن با نقصهاي بشري مرد اين عشق آتشين ذره‌اي تنزل نخواهد يافت.

براي باور اين ادعا كافي است نام يكي از بازيگران مشهور را جستجو كنيد و وبلاگهاي عاشقان سينه‌چاكشان را كه بعضا سالها در عشقي يك طرفه سوخته‌اند مطالعه فرماييد.

زنان بسياري هستند كه اگر به مردي واقعي هم عشق مي ورزند ميل دارند از او خدايي قابل ستايش بسازند. به اين دليل هر نوع كاستي و نقصاني بر مرد غير قابل بخشودن است. از اين روست كه زنان از مردان خفته نفرت دارند. مرد نبايد خود را تسليم خواب كند. خدا نبايد بخوابد. او بايد همواره حضور داشته باشد اما مرد از ديدن زن خفته لذت مي‌برد. مرد عاشق ممكن است زن را بيدار كند تا با او همآغوشي داشته باشد اما زن، مرد را بيدار مي‌كند فقط براي اين كه نخوابد. (مرد و زن هر دو از اين كه مرد از جايگاه خداگونه‌اش پايين بيايند وحشت دارند. از اين روست كه بسياري از مردها در ايران حتي در اوج نياز مالي از فروختن طلاهاي زن خود چشم پوشي مي‌كنند و حتي ممكن است اين عمل به قيمت جان خود يا نزديكانشان تمام شود. اين امر بدان سبب نيست كه زن راضي نيست از طلاهايش جدا شود يا زندگي بدون طلا برايش ميسر نيست. از اين روست كه خدا نبايد به آنچه زماني بخشيده نياز پيدا كند. خدا بايد بدهد نبايد مطالبه كند.)

بسياري از زنها از بزرگسال شدن رنج مي برند. به همين جهت خيلي از زنها اصرار مي ورزند كه اداي كودكان را در آورند.

براي زن عشق داروي ظهوري است كه تصوير او بر روي نگاتيو كدر بي ارزش را به صورت پوزوتيو روشن آشكار مي‌كند. با عشق زن خود را واجد ارزش بالايي احساس مي‌كند و اجازه مي‌يابد خود را دوست بدارد. به همين جهت است كه مرداني كه واجد نوعي اعتبار اجتماعي‌اند و در امر خودپسندي زنانه مهارت دارند حتي اگر فريبندگي جسماني نداشته باشند سوداهايي برخواهند انگيخت.

فقط با عشق است كه زن مي‌تواند اروتيسم و نارسيسيسم خود را با هم آشتي دهد. خود را به شي جسماني بدل كردن با پرستشي كه زن از خود به عمل مي‌آورد تباين دارد و گاه زن فكر مي‌كند كه دربرگيريها سبب به پستي گراييدن روحش مي‌شود و از اين رو سردمزاجي را برمي‌گزيند و مي‌پندارد به اين ترتيب كمال و دست نخوردگي من برتر را حفظ مي‌كند. زنهايي هم هستند كه شهوتهاي حيواني و احساس‌هاي متعالي را از هم جدا مي‌كنند. (از اين روست كه بسياري از زنها كه سرد مزاج نيستند و از روابط جنسي لذت مي‌برند و از طرف ديگر عشق به همسر را جزو احساس‌هاي متعالي مي‌دانند بعد از ازدواج دچار تناقض و سردرگمي مي‌شوند و يا ممكن است با شخص ديگري جز همسر خود رابطه برقرار كنند.)

اين مسئله در مورد خانم د.س در كتاب استكل صدق مي‌كند:

«عشق او به لوتار چنان مطلق بود كه فقط در كنار او احساس خوشبختي مي‌كرد اما با اين كه او را دوست داشت با او سردمزاج بود تا مرد جنگلباني سرراهش قرار گرفت. اين مرد كه پل نام داشت يك روز كه با او تنها بود بدون هيچ ماجرايي تصاحبش كرد و زن با او به شديدترين كامها رسيد. زن مي‌گويد: مثل مستي شديدي بود اما وقتي به لوتار مي‌انديشيدم نفرتي وصف ناپذير به سراغم مي‌آمد. از پل متنفرم و لوتار را دوست دارم اما پل تسكينم مي‌دهد...»

اما زنهايي هم وجود دارند كه در نظرشان، عشق به مرد، پستي اين رابطه را منسوخ مي‌كند. اين دسته از زنها رضايت نمي‌دهند خود را به مردي تفويض كنند مگر آن كه آن مرد عميقا عاشقشان باشد. اين زنان پس از ارضاي شهوت بي تفاوتي را بر مرد نمي‌بخشند و دوست دارند معاشقه ادامه پيدا كند زيرا پس از جدايي مرد از خود در صورت بي‌تفاوتي مرد خود را طعمه و شكست خورده مي‌يابند. اگر زن با مرد محبوبي كه عاشقش است به كامجويي برسد به طرز افتخارآميزي مي‌تواند ميل جنسي‌اش را به عهده بگيرد زيرا به آن تعالي مي‌بخشد و پيكر زن ديگر شي نيست، غزل و سرود و شعله‌اي است. آن گاه زن مي‌تواند با شور و هوس خود را تسليم جادوي كامجويي كند. واگذاري به خلسه‌اي عجيب بدل مي‌شود و هنگامي كه محبوب را مي‌پذيرد انگار گرامي‌ترين موجودها به ديدارش آمده...

گاه زن عاشق در عشق چنان افراط مي‌ورزد كه خود را از ياد مي‌برد. خوشبختي او در گرو خدمت به محبوب است. ژوليت به هوگو مي‌نويسد:

«مي‌خواهم تاجايي كه امكان دارد تمام لباسهايت را پاره كني برآنها لكه بيندازي و فقط من بي شراكت ديگري آنها را مرمت و تميز كنم.»

براي او از دستنوشته‌ها رونوشت بر مي داشت. آنها را مرتب مي كرد و وقتي شاعر بخشي از كارهاي او را بر عهده‌ي دخترش گذاشت ژوليت اندوهگين شد. در اين موارد زن به عنوان معشوق بر خود استبداد روا مي‌دارد. زن عاشق نمي‌خواهد جز در وجود مرد چيزي در تملك داشته باشد. چيزي كه بدبختش مي‌كند اين است كه مرد از او چيزي نخواهد.

اگر زن نتواند مرد را خوشبخت كند و موفق به جذب او نشود تمام نارسيسيسم او به بيزاري و نفرت از خود بدل مي‌شود.

عشق واقعي بايد بر اساس شناسايي متقابل دو آزادي بنا شود. در آن صورت هر يك از دو عاشق خود را به مثابه خود و نيز به مثابه ديگري احساس خواهد كرد. (يك انديشمند مي‌گويد زن و شوهر به مثابه دو بال يك پرنده هستند. پرنده فقط به كمك همكاري و مساعدت دو بال مي‌تواند پرواز كند اما اگر دو بال پرنده را به هم ببنديد ديگر قادر به پرواز نخواهد بود.)

زن بايد ياد بگيرد در نر به دنبال موجودي براي پرستش نباشد بلكه فقط در جست و جوي رفيق، دوست و ياري باشد و نيازي نيست براي اثبات عشق و علاقه‌اش به مرد خودش را انكار كند و آزاديهاي فرديش را فراموش كند.

 ادامه دارد