کتاب دنیای زنان - قسمت اول
دنیای زنان
فصل اول:مفاهیم دنیای زنان
طرح و توجیه مقدمات
چشمانداز کلی این کتاب بر اساس نظریات دو مردم شناس، روسالد و لمفر تبیین میشود. فرضیه اصلی این کتاب، این است که بیشتر انسانها در جهان های تکجنسی به سر میبرند، زنان در دنیای زنانه و مردان در دنیای مردانه و این دو دنیا از بسیاری جهات چه عینی و چه ذهنی با یکدیگر فرق دارند. این تفاوت تا جایی است که یک نخستی شناس برای نشان دادن این تفاوت از این مبالغه استفاده میکند که زنان و مردان دو گونه متفاوت را تشکیل میدهند.
میزان این تفاوتها اگرنه همواره به اندازهی تفاوتهای دو گونه، دست کم همپایهی تفاوتهای موجود میان کشورهاست.
برای درک جهان زنان نیازی به فاصله ی جغرافیایی نیست اما این میزان به عصر ما نیز کشیده میشود.
ما این جهان را در قالب رفتار و کردار افراد پیرامون خود تشخیص میدهیم؛ مثلا میدانیم چه مرد و چه زن وقتی در گروههای جنسی یکدست یا در گروههای جنسی مختلط قرار میگیرند، رفتارهای متفاوتی از خود بروز میدهند. همچنین نسبتِ تعداد مردان و زنان به یکدیگر در گروههای جنسی مختلط رفتارهای متفاوتی را از آنان در پی خواهد داشت.
در برخی از فرهنگها این دو جهان به لحاظ مکانی و جامعهشناختی از هم جدا میشوند، یعنی هر کدام نظام نمادین ویژه ای دارد که مرزهای بین آن دو را نگاه میدارد.
پژوهشهایی که مردان و زنانی که نزد مردان تعلیم دیده اند، نگاشته اند، زنان را از اساس موجوداتی منفعل و وابسته توصیف میکنند. این توصیف در واقع آن گروه رفتاری است که زنان تمایل دارند در مقابل مردان و یا در حضور آنان از خویش بروز دهند. به ظاهر این تصویر وابسته از دیدگاه مردان کاملا معتبر است. این قسم از رفتار زنان است که مردان همواره میبینند و با آن ارتباط و تعامل برقرار میکنند و آن را در دنیای خود مسلم فرض میکنند. اگر زنان به راستی منفعل و وابسته بودند، ادامه ی حیات به راستی برایشان دشوار میشد. زنان در دنیای خود فعال اند و در مواقع لازم حتی رفتارهای تهاجمی از خود نشان میدهند، آنان انسان هایی وابسته به دیگران نیستند، دست کم بیشتر از آن حدی که هر انسانی به طور طبیعی هست وابسته نیستند. اما مردان از این دیدگاه نیست که در دنیای خود به زنان می نگرند.
دنیای مادینهها در میان نخستیهای فروبشری
جین لنکستر یک نخستی شناس میگوید: گرچه نخستیهای نر «فقط درصد کوچکی از جوامع نخستیان را تشکیل میدهند، اما غالبا توجه و مراقبتی بیش از سهمشان را دریافت میکنند». آنها هیکلی درشتر و رفتار نظرگیرتری دارند.
از زمان اندکی که زنان محقق به مطالعه این موضوع پرداختند، به این نکته پی بردند که دنیای مادینگان همیشه حالت آغازین را داشته است.
تنوع شیوه های سازمان یافتن زندگی اجتماعی حیوانات به راستی شگفت آور است. چارچوب کلی و منظم زیر تا حدودی به تنوعی که در میان نخستیان وجود دارد، نظم میدهد.
تعیین فراوانی نسبی شکلهای گوناگون دشوار است. با این حال از نظر کثرت وقوع و شمار تعدادی که درگیر بوده اند، دنیای مادینگان احتمالا دنیای نرینگان را تا قبل از ظهور انسان اندیشه ورز تحتالشعاع قرار میداده است. بنابراین جز «پستانداران منزوی و تک همسر، نظام اجتماعی اکثر پستاندارانی که در گروههای اجتماعی منسجمی زندگی میکنند، یک هسته ی پایدار که از مجموع چند مادینه و بچه ی خویشاوند تشکیل میشود".
زندگی مادینگان در دنیای خویش فعال، پرتحرک و دشوار است. آنها با یکدیگر همکاری میکنند، به هم یاری می رسانند و پشتیبان هم هستند. من یقین دارم تنها بخش کوچکی از کارهایی که آنها میکنند به نظر زنان دنیای عصر جدید، از هر کجا که باشند، عجیب خواهند بود.
گاهی اوقات نخستی های ماده -همانند انسان خویش- تولید مثل و مراقبت از فرزند را تجربهای شگف آور و دشوار مییابند. آنها گاه به کمک دیگران نیاز دارند و از دیگران کمک میگیرند، به خصوص از نوجوانان و ماده های بالغی که شاید در این وقت خود فرزندی نداشته باشند.
زنان یا ماده ها در دنیای خود دوست دارند ثبات داشته باشند، ترجیح میدهند که سرگرم امور روزمره ی زندگی باشند و دغدغه ای از بابت رفت و آمدهای بیمورد مردان یا نرها نداشته باشند؛ با این حال اگر ضرورت ایجاب کند میتوانند در برابر بدرفتاری های نرها به خود و جوانترها سروسامان دهند و از خویش مراقبت کنند. مثلا آنها گاهی برای مقابله با نرهای مزاحم یا متخاصم و غلبه بر آنها با هم متحد میشوند و "همبستگی های موقت" میسارند.
جامعه نخستیان بنابر تعریف جامعه ای است، بر پایه مادر محوری هر زمان که دامنه ی بررسی میدانی را چندان در طی یک دوره ی زمانی طولانی گسترش دهیم که پیوند واقعی بین گونه های خاصی از مادران منفرد و بچه هایشان به اثبات رسد، آنگاه می توان به قالب مادر-محورانه ی سازماندهی اجتماعی این جوامع پی برد.
به طور معمول در هر گله چندین زیرگروه از این نوع وجود دارد که هم شامل مادینه ها و هم شامل نرینه ها میشود، گرچه ممکن است هیچ کدام از نرها پدر فرزندان نباشند. گاه این واحدها به قدری بزرگ میشوند که چندین نسل را در بر میگیرند و پیرترین مادینه نوعی منصب و موقعیت مادر-سالارانه را عهده دار میشود. ماده ها بر خلاف نرها به ندرت محدوده ی زادگان خود را ترک میکنند، ولی هرگاه دست به چنین کاری بزنند، بچه ها به دنبالشان خواهند رفت.
«مطالعات میدانی و حیوانات در قفس هر دو نشان میدهند که این هسته ی مادر محورانه است که پایداری و ثبات گروه نخستیان راتضمین می کنند».
دنیای نخستیانِ نر در مقایسه با فضای گرم، صمیمی و پر مهر دنیای نخستیان ماده به ظاهر کمتر "قابلیت اجتماعی شدن" دارد، به طور کلی معاشرت نرها با یکدیگر بیشتر از معاشرت ماده ها با ماده ها و نرهای دیگر است.
واقعیتگریزی، طردگرایی و انحصار طلبی دنیای مردان
مرادن بیشترین خوشنودی خود را از پیوندها و تعاملات مرادنه کسب میکنند و نمیتوانند این رضایت را از پیوند و تعامل با زنان کسب کنند.
حتی امروزه بعد از هزاران سال گذشتن از عصر شکار هنوز مردان و زنان بیشتر اوقات زندگی خود را چه در کار و چه در تفریح با همجنسان خود میگذرانند، تا با جنس مخالف.
به دلیل شیوه ی تقسیم و سازماندهی کار، زنان کارگر و شاغل عمده ی ساعات کار خود را با زنان دیگر سر میکنند، همانگونه که مردان با مردان. وضعیت زنان خانه دار هم به همین منوال است. زن خانه دار جز زمانی که صرف فرزندان میکند، بیشتر اوقات خود را با زنان دیگر میگذراند.
مردان در کنار همجنسان خود بیشتر احساس آسایش میکنند و معمولا در این وضعیت سرحال و خوشرو هستند؛ پیوند میان مردان گاهی آن قدر عمیق میشود که به تشکیل جامعه ای مخفی می انجامد.
حتی زندگی اجتماعی که بر شالوده ی زندگی مشترک زوجها سازماندهی شده است، رو به زوال و فروپاشی دارد، زیرا زنان در یک طرف اتاق و مردان در طرف دیگر اتاق گرد هم جمع میشوند؛ صرف نظر از معاشقه ها و ملاعبه های گاه به گاه که غالبا مجاز است، زنان و مردان چه کار مشترکی انجام میدهند، تا در مورد آن به گفتگو بپردازند؟
با هم بودن از نظر زنان و مردان یکسان نیست. از آنجا که زنان پرستارِ فرزندان و مسوول خانه هستند، میدان عملشان تنگتر از مردان است و این وضعیتی است که در بیشتر ازدواج ها مسلم فرض شده است. لوفلند در خلال مبحثی از مفهوم " آنجا بودن زنان" صحبت میکند؛ مدت زمانی که یک مرد از لحاظ روانی با همسر خود میگذراند لزوما برابر با زمانی نیست که زن از لحاظ روانی برای او صرف میکند. "در آنجا بودن" تمام وقت زنان بیش از مدت زمانی است که شوهرانشان در خانه در کنار آنان میگذرانند.
روابط جنسی نیز تاثیر چندانی در "باهم بودن" آن دو ندارد.
مردان گذشته از اینکه به طور منظم یا نامنظم خود را از دنیای زنان دور نگه میدارند و به درون دنیای خود پناه میبرند، گاهی حتی با قاطعیت از ورود زنان به دنیای خویش جلوگیری میکنند.
تعداد پرشماری از طرح ها و الگوهای طردکننده که کارشان حفظ قلمرو مردان از هجوم زنان است، دقیقا به مفهوم مکانی جدا کننده هستند، مانند پاتوق های مردانه و موارد مشابه دیگر مانند بارها، کافه ها و ...؛ مکان هایی که زنان حتی اجازه ی ورود به آنها را ندارند. همه ی ترفندهای بیرون گذاری زنان لزوما مکانی نیست بلکه زبان هم ابزاری برای طرد زنان است. الفاظ رکیک، دشنام و ناسزا به مقدسات فضایی خودمانی در بین خودشان [مردان] و اهانت آمیز در مقابل افراد غیرخودی [زنان] به وجود می آورند. قدرت سلطه ی موجود در زبان یکی از مولفه های اصلی در جهان مردان به شمار میرود.
گاه، این جدایی موقتی یا از روی اتفاق نیست؛ بلکه کاملا حساب شده و هدفمند است.
زن گریزی دنیای مردان
دنیای مردان نه تنها در برابر دنیای زنان جدایی طلب و طردگراست، بلکه حتی به درجات مختلف نسبت به آن قاطعانه دشمنی می ورزد.
زنان "عزیز" و "دوست داشتنی" هستند، اما به محض آنکه بی اجازه پا در دنیای مردان گذارند، "زنانی بی شعور" قلمداد میشوند. حتی خود زبان انگلیسی هم زنان را دست کم میگیرد و کوچک میشمارد. به طور مثال اصطلاح های زشت و اهانت آمیز که در حق زنان به کار میروند بیش از تعداد اصطلاحاتی است که در مورد مردان استعمال میشود و همچنین تشبیهات توهین آمیز حیوانی بیشتر برای زنان به کار میرود.
یک بررسی در میان مردان یکصد زبان صورت گرفته است، نشان میدهد که بیشتر توهین های رایج در میان مردان یا خطاب به زنان است یا به نحوی آنان را شامل میشود. امکان دارد زنی مردی را دوست بدارد اما نمیتواند همان خوشبختی را از دنیای مردان به دست آورد.
پیگیری کاوش در جدایی طلبی، طردگرایی و زن گریزی مردان به درک بیشتر دنیای مردان کمک خواهد کرد، ولی ممکن است ما را از شناخت دنیای زنان غافل کند. باید این نکته را از نظر گذراند که بیشتر آموخته های بشر پیش از آنکه به ما برسد از میان یک "منشور جنسی" میگذرد. نتیجه ی این تعصب مردانه در آموخته های بشری این است که تقریبا حتی نمیتوان جهان زنانه را به عنوان یک هستی، قایم به ذات تصور کرد که برای خودش مختصات، اعتبار و مشروعیت ویژه دارد.
اصلاح یک موازنه ی فکری
حذف تعمدی دنیای مردان در این بررسی شاید به مذاق گروهی از خوانندگان خوش نیاید و آن را نوعی مردم گریزی بپندارند؛ اما هیچ قصدی در این کار نبوده است.
اکثر پژوهش ها در حوزه های ادبیات، تاریخ و علوم اجتماعی از دانشمندان کلاسیک تا محققین مدرن، عملا بر اساس محوریت دنیای مردان انجام گرفته اند؛ نتیجه ی بدست آمده، تقریبا مجموعه ای بیکران از توصیف و تحلیل و تفسیر درباره ی دنیای مردان است.
گروهی دیگر بر اساس این شعار کهن "یک دست صدا ندارد" اعتراض میکنند و میگویند، زندگی این دو جنس چنان بر هم تنیده شده است که نمیتوان یکی را بدون دیگری بررسی کرد. این گفته صحیح است، اما تا کنون دنیای مردان مورد مشاهده، مطالعه، تحقیق، تحلیل و تفسیر قرار گرفته است بدون اینکه کمترین شناختی از دنیای زنان حاصل شده باشد؛ در واقع بدون اینکه هیچ توجه درخوری به دنیای زنان شده باشد.
یکی از پیامدهای نادیده انگاری دنیای زنان، محدود شدن افق دیدمان است. بیرون گذاشتن و طرد زنان از دنیای واقعی و مهم پژوهش های اجتماعی ناشی از این اعتقاد عمومی است که آنچه زنان انجام می دهند پیش پا افتاده و بی اهمیت است و ارزش سرمایه گذاری و تحقیق علمی را ندارد.
توجه ناکافی به زنان، از همین روی غفلت از دنیای زنان، دنیایی که هنوز هم به سان محدوده ای نا شناخته بر جا مانده است؛ همراه است با پیامدهایی که مجموعه ی عظیم دانش بشری را سخت محدوده کرده است. تحقیقاتی که هر از گاهی در مورد زنان انجام گرفته است، به طور عمده برای شناخت بیشتر دنیای مردان، ارتباط زنان با مردان در ازدواج یا جایگاه زنان در جهانِ کار مردانه بوده است. چیزی که در مواجه مردان از قلم افتاده. یا نادیده گرفته شده است. این، از آن جهت بوده که مردان زنان را تنها در ارتباط با خود، در خانه و یا به عنوان نیروی کار میدیده اند. تنها چیزی که مردان از دیدگاه خود میتوانستند ببینند این بود که زنان چگونه با دنیای ایشان هماهنگ میگردند. از هر دیدگاه دیگری هم زنان را یا موجوداتی بی ارزش می دیدند یا به هر تقدیر موضوعات جالب توجهی برای تحقیق نمیافتند. بخاطر همین رویکرد بیشتر تحقیقات انجام گرفته غالبا سطحی است و سطوح عمیقتر دیدگاه زنان را پنهان نگاه میدارد.
تنها "موازنه"ی دیگری که باید اصلاح شود، بررسی پیامد منطقی چشم پوشی مردان محقق از دنیای زنان است. از آنجایی که آنها علاقه ای به دنیای زنان ندارند، این سوال نیزبرای ایشان مطرح نیست که آیا یافته های آنان دربارهی دنیای مردان، در دنیای زنان نیز مصداق دارد یا خیر؟!
به نظر میرسد که آنها یک نوعی از تقارن جنسی را فرض گرفته اند، به این مفهوم که هر آنچه در دنیای مردان وجود دارد در دنیای زنان نیز موجود است.
اما چرا زنان این شکاف های موجود در پیکر دانش را پر نکردند؟ علت اینست که آنا نیز همچون سایر همشاگردی های خود تحت تربیت مردانی بودند که دانش ساخته دست مردان را انتقال میدادند. نتیجه ی رویه های کنارگزاری زنان در جریان خلق دانش این شده که تا همین سال های اخیربرنامه های آموزشی دانشگاه ها بازتاب همان تعصبات و پیشداوری ها بوده است.
در واقع زنان محقق، تربیتی در چارچوب قانون و نظام مردانه، دریافت میدارند. برای رفع این نقصان در تربیت آنها ، تغییر اساسی در سرمشفق ها و الگوها ضروری به نظر میرسد. به نظر میرسد در زمان کنونی به نوعی "تبعیض مثبت" فکری نیاز باشد؛ یعنی مادامی که به قدر کفایت از دنیای زنان آگاه نشده ایم، سرمشق گرفتن ازاین خطای ویژه ی مردان موجه است، یعنی درحال حاضر باید تا حد امکان تنها و تنها بر روی دنیای زنان متمرکز شویم.
فرض بنیادین کتاب حاضر این خواهد بود: زنان دنیایی دارند متمایز و جدا از دنیای مردان، دنیایی که در عالم نظر از آن غفلت شده است و میدانیم به خودی خود ارزش تحقیق را دارد.
فصل دوم: مفهوم سازی دنیای زنان
مفهوم دنیا
منظور از دنیای زنان چیست؟ توصیف زن جدا از کسانی که تمایل به تغییر جنسیت دارند کار چندان مشکلی نیست؛ اما منظور از دنیا چیست؟
این کلمه هر چند نارسا باشد در گفتگوهای روزمره، وقتی صحبت از دنیای ورزش، اقتصاد، رقص، موسیقی و... میشود معنا را می رساند؛ که برای شروع بحث نیز کافی است.
شاید تعریف دقیق این دنیاها دشوار باشد. همه ی آنها برای خود، مردان و زنانی قهرمان، افسانه ها و سنتها، اسطوره ها ، زبان، فرهنگ واژگان خاص، باورها، اسرارو رموز، ساختارها و روش هایی ویژه دارند. دنیای زنان و مردان در مقایسه با این دنیاها پیچیده تر و گسترده تر است. یافتن اصطلاحی دیگر که دربر گیرنده ی همان مفهوم باشد کار مشکلی است. "جماعت"، "گروه"، "مجموعه"، "جرگه" و هیچ واژه و تعبیر دیگری افاده ی معنا نمیکند.
فرهنگ فشرده ی انگلیسی اکسفورد، دو ستون به تعاریف واژه ی دنیا پرداخته است. در اینجا به تعریفی که در تاریخ 1673 ثبت شده است استناد میکنیم: «گروه یا نظامی از اشیا یا موجودات که به واسطه ی یک سلسله از ویژگیهای مشترک به هم پیوند خورده اند(ویژگی هایی که با کلمه یا عبارتی وصفی نشان داده میشوند) و یا به عنوان اجزای تشکیل دهنده ی نوعی اتحاد در نظر گرفته میشوند».
«ویژگی های مشترک» در اینجا همان ویژگیهای جنس مونث است. اتحاد در این تعریف معنی وحدت میدهد.
مفهوم سازی دنیای زنان
چندین روش برای ساختن مفهوم دنیای زنان وجود دارد که بی شک از هر روشی استفاده شود در طرز فکر و تلقی ما تاثیر خواهد گذاشت.
ساده ترین روش این است، دنیای زنان را تنها بر مبنای اصول زیست شناسی، به سان توده یا جمعی گرد آمده از افرادی با خصوصیات کالبد شناختی معین و مشخص، در نظر بگیریم. تمایل به تغییر جنسیت بیش از پیش مرزهای این چنین دنیایی را مبهم ساخته است؛ اما خط کشی میان مرد و زن هنوز ساده ترین راه نگریستن به این دنیا است.
مفهوم سازی های دیگر بر اساس«جایگاه، شغل، فرهنگ، گروه قومی و یا سپهر» است.
شاید رایج ترین نوع مفهوم سازی بر اساس "جایگاه" باشد. البته منظور جایگاهی است که زنان در دنیای مردان دارند. این مفهوم سازی به عنوان سلاحی در دست فمینیست های افراطی به هنگام نزاع و اختلاف به کار میرود. آنها ابزارهای فکری مردانه را علیه قالب ها و کلیشه های مردانه به کار میبرند.
بعضی تبیین مارکسیستی را مناسب دانسته اند؛ زنان را به عنوان یک طبقه مینگرند، یعنی طبقه ی پرولتاریایی که در مقابل بورژوازی مردانه قرار دارد یا به سان یک کاست یا گروه اقلیت یا حاشیه ای تصور میکنند.
سیمون دوبوار دنیای زنان را سرزمینی محصور در دنیای مردان گنجانیده شده، مفهوم سازی کرده است: «گاه "جهان زنان" در تعارض با جهان مردانه قرار دارد، اما باید تاکید کنم، زنان هرگز جامعه مستقل و بسته ای تشکیل نداده اند؛ بلکه جزء مکملی از گروهی را شکل میدهند که تحت سیطرهی مردان قرار دارد و در آن جایگاهی فرودست دارند. جهان آنها هرگز دارای آن وحدت اندام وار نیستند؛ آنان همیشه برای تقابل با جهان مردانه با یکدیگر پیوند برقرار میکنند.
تناقض موقعیت زنان ناشی از این است، آنان در عین این که متعلق به دنیای مردان هستند به سپهری نیز تعلق دارند که در آن جهان مردانه به چالش فراخوانده میشود؛ آنان در حالی که در دنیای خود محبوس شده اند، در محاصره ی آن دنیای دیگر نیز قرار دارند و در هیچ کجا نمیتوانند در آرامش استقرار یابند».
مطالعه جایگاه زنان در دنیای مردان جایز و حتی ضروری است اما این چنین مفهوم سازی متضمن نوعی سو تعبیر است؛ بدین معنا که دنیای "واقعی" همانا دنیای مردان است که با کل جامعه هم ارز است. اما دنیای مردانه کل نظام اجتماعی را نه تنها شامل، حتی یک "جریان اصلی " از آن نیز محسوب نمیشود. "جهان واقعی" را دنیای مردان و زنان، با هم تشکیل میدهد.
همانطور که دوبوار یادآور میشود، دنیای زنان جهانی بسته و مستقل نیست؛ این هم درست است که دنیای زنان مکمل دنیای مردان است؛ گو اینکه دنیای مردان مکمل دنیای زنان است.
مفهوم "جایگاه" -مانند مقولاتی چون طبقه، کاست، گروههای اقلیت، سرزمین محصور- بر اساس شغل به تصور در می آید. این شکل تصور با مفهوم سازی بر اساس "جایگاه" مرتبط است اما با آن یکی نیست.
جهان زنان شبیه به دنیای تشکیلات مردان، دنیای کارکنان راه آهن.. تصور میشود. بنابراین جهانی که بر این قیاس بر اساس مشاغل زنان به تصور درآید، جهانی خواهد بود که در نشریات و مجلات زنان انعکاس می یابدکه بیشتر بر مراقبت از کودک، تغذیه، طبخ غذا، مهارت های خانه داری و به طور کلی مصرف کنندگی و به طورفزاینده ای بر کار گروهی داوطلبانه تاکید میکنند. این تصور دقیقا با مفهوم مهدکودک، آشپزخانه و کلیسا یکسان نیست، اما تفاوت چندانی هم با آن ندارد. تحلیل آیین زندگی خانوادگی/ خانه داری قرن نوزدهم، جنبش تدبیر امور منزل، بحث های رایج درباره ی نقش زن خانه دار و مطالعات روزافزون دربارهی برداشت رسانه ها از زنان، به دانش ما در زمینهی مفهوم سازی از دنیای زنان بر اساس شغل کمک میکند؛ اما همهی شاخصهای آن جهان را در برنمی گیرند.
مفهوم سازیِ دیگرگونه از دنیای زنان بر اساس مقوله ی "فرهنگ" است. اما در این گونه مفهوم سازی تا کنون اجماع و توافق همگانی حاصل نشده است. راست آن است که در رهیافت های موجود به موضوع تحقیق در مورد زنان، آنان به سان مظاهر از نیروهای طبیعت به کلی از حوزه ی مطالعات فرهنگ کنار گذاشته شده اند. با وجود این، مفهوم فرهنگ زنان حامیانی پیدا کرده است.
فاراگنر و استنسل اظهار میدارند، در قرن نوزدهم «خرده فرهنگی به شکل بارز زنانه در "سپهر زنان" بروز یافت». خرده فرهنگ بنا به تعریف آن دو عبارت است: از «عادات زندگی»، یک گروه اقلیتی که به طور خود آگاهانه متمایز از فعالیت ها، آرزوها و ارزش های مسلط جامعه است. دوستی های عمیق زنان در میان اعضای این خرده فرهنگ پیوندهای اجتماعی راستینی به وجود می آورد.
یی.یی. لی مسترز نیز با مفهوم سازی دنیای زنان بر اساس فرهنگ موافق است. او تمیز بین دنیای زنان و مردان را برای آماده سازی جوانان جهت ازدواج مهم میداند. او استدلال میکند، آشنایی جوانان با تفاوت های این دو فرهنگ، به هنگام ازدواج برای وفق دادن خود با فرهنگ متفاوت کمتر دچار گیجی و سردرگمی میشوند.
به تازگی پاتریک سی.لی و نانسی بی.گوپر یک نوع مفهوم سازی فرهنگی پیرامون نقش های جنسی مطرح کرده اند؛ بر پایه ی آن به جای این که نقش های جنسی به عنوان یک جنبه از فرهنگ نگریسته شود، فرهنگ زنان به عنوان محصولی از نقش زنانه و فرهنگ مردانه نیز محصول نقش مردانه تلقی میشوند. آنان مولفه های چنین فرهنگ هایی را«مناسک، نقش ها، آداب لباس پوشیدن، حرکات و حالات» الگوهای ارتباطی، گروه های مرجع و مصنوعات نقش جنسی میدانند؛ یعنی «خواص و اعمال عادات مشهود مربوط به نقش جنسی به همان گونه که در زندگی روزمره منعکس میشود». بریت آز. به روشی مشابه، فرهنگ زنان را «نظام پیچیده، جامع و قدرتمندی از ارزشها» میداند «که اکثریت زنان در آن سهیم هستند».
برخی از فمینیست های افراطی وجود یک فرهنگ زنانه را انکار میکنند. یکی از آنها میگوید که زنان نه دارای یک فرهنگ مجزا و مشخص هستند و نه اینکه در فرهنگ مردانه شرکت میجویند، اما نبود فرهنگ نیز چیز وحشتناکی محصوب میشوند، زیرا فرهنگ نقش حمایتی دارد. به همین دلیل برخی از زنان تلاش میکنند تا فرهنگ زنانه ای را بسازند که با نهاد های متقابل جامعه کامل میشوند... از جمله، مهد کودکها، انجمن های محلی و خیریه، مجله های ادبی زنانه.... اما این نویسنده همچنان بحث میکند که اگر یک چنین فرهنگ زنانه ای صرفا یک دلخوش کنک، مُسکن یا گریزگاهی از دنیای مردانه باشد، هیچ حاصلی نخواهد داشت، زیرا به راحتی بی اثر و به سادگی در فرهنگ مسلط بر جامعه جذب و هضم میشود و اساس چیزی را تغییر نخواهد داد، حتی ممکن است نتیجه معکوس نیز دهد.
بریت آز. جامعه شناسی نروژی نزدیک به یک دهه بر روی مفهوم فرهنگ زنانه مطالعه کرده است و نظریه های تضاد و حمایت را در رویکرد خود ترکیب کرده است.
دغدغه ی اصلی او «تصحیح تصویر نادرست و ناقض از زنان است که با غفلت از فرهنگ زنان پرورش و رواج مییابد و دغدغه ی دوم او «ارایه ی راه حلی است برای درمان اعتماد به نفس و شعور فرهنگی در زنان»و سرانجام سومین دغدغه او « سیاسی کردن برخی مشکلات و مسایل زنان است». مفهوم سازی مناسب از دنیای زنان باید چیزی بیش از سلاحی باشد که برای حمله به دنیای مردان از آن استفاده میشود؛ ولی به اعتقاد من تشخیص وجود یک فرهنگ زنانه به عنوان بخشی از دنیای زنان که کاملا مستقل از روابط آنان با دنیای مردان و یا فرهنگ مردانه باشد، مزایای بزرگی برای درک زنان به همراه دارد.
جدا از بحث های مسلکی موافق و مخالف، اگر فرهنگ ها به منزله ی نظام هایی واحد و مجموعه ی نهادها مفهوم سازی شود، آنگاه مبنای منطقی و موجهی برای ملاحظه ی دنیای زنان بر پایه معیارهای فرهنگی خواهیم داشت. نهادهایی که زنان در آنها مشارکت میجویند، همان نهادهایی نیستند که مردان در آنها شرکت میجویند.
گونه ی دیگری مفهوم سازی وجود دارد که دنیای زنان را مشابه "گروه های قومی" میانگارد. هفنر معتقد است پیوند جنسی منحصر به فردی که بین تک تک زنان و مردان (به طور فردی) وجود دارد، نافی اعتبار نظری رویه ای است که این مفهوم سازی را در تفکری که با گروه های قومی سرو کار دارد به کار میبندد. دنیای زنان مانند گروه های قومی دارای ساختارها و فرهنگ های خاص و "آگاهی از نوع خود" و دیگر ویژگی ها، نشانه های یک دنیای جامعه شناختی هستند؛ اما منحصر به فرد بودن یک جهان تک جنسی آن را از هر مدل و الگوی استاندارد جامعه شناختی دور میسازد.
مفهوم سازی دنیای زنان بر حسب "سپهر" جداگانه ی زنان در قرن نوزدهم و بیستم با اقبال فراوانی رو به رو شد. زیرا معدود مفهوم سازی هایی بود که دارای مبنایی عقیدتی و خودآگاهانه بود و جهان زنان را جهانی مستقل و البته مکمل کارکردی جهان مردان می انگاشت. این مفهوم سازی با این که درابتدا یک ابداع مردانه بوده، اما زنان از مهمترین حامیان آن قرار گرفته اند.
مفهوم سازی ما از دنیای زنان اساسا بر حسب تعریف ناقض و پذیرفته شده ی فرهنگ اصطلاحات است که بیانگر نظامی از موجودات با تعدادی ویژگی مشترک است؛ روی هم رفته نوعی یگانگی و همدلی را شکل میدهند. اصطلاح "نظام" به طور ضمنی بر ساختار دلالت میکند. از این دیدگاه، دنیای زنان یک هستی جامعه شناختی دارای نوعی ساختار جمعیت شناسی ویژه(سن، وضعیت تاهل، تحصیلات، درآمد، شغل) و هم چنین با ساختار طبقاتی و منزلتی و یک ساختار گروهی است ؛ دنیای زنان یک هستی جامعه شناختی است که فرهنگ خاص خود را دارد. این هستی اجتماعی در عین کاستی هایی که دارد، برای پاسداری از خطوط مرزی خود دارای نظامی ویژه است.
رویکردی غیر مستقیم به توصیف دنیای زنان: قطب بندی ها
تضاد بین جهان پیشاصنعتی و پیشاشهرنشینی ِ گروههای کوچک همبسته ی متکی بر خویشاوند-محله از یک طرف و جهان صنعتی، شهری و بی روح از طرف دیگر مشغله ی اصلی ذهنی متفکران اجتماعی در قرن19 و20 بوده است. در این دوره ی گذار، همه ی انواع روابط تغییر و تحول یافت. مفهوم سازی های متنوعی به قصد تعریف و توصیف این تغییرات مطرح شد که هیچ کدام مبتنی بر تفاوت های جنسیتی نبوده است. بیشتر نظریه پردازان مرد بودند و جنسیت در هیچ کدام از مفاهیمی که استنتاج میکردند لحاظ نمیشد.
قطب بندی دیگر بر اساس دیدگاه حقوقدانی بریتانیایی، سر هنری ماینه بود؛ او جوامع مبتنی بر منزلت را در مقابل جوامعی نهاد که روابط آنها مبتنی بر قرارداد بود، قرار داد. علاوه بر آن در جوامع مبتنی بر منزلت وظایف، تعهدات و امتیازات تابع موقعیت های خاصی در جامعه بود، در مقابل جامعه بر اساس قرارداد عمل میکرد. تعیین وظایف، تعهدات و امتیازات آن محدود به عواملی میشد که خودِ طرف های درگیر بر سر آنها به توافق رسیده اند؛ فراتر از این موارد مورد توافق هیچ گونه مطالبه یا الزام قانونی دیگری وجود نداشت.
فردیناند تونیس جامعه شناسی آلمانی تغییرات را قالب تضادی بین گماین شافت و گزلشافت تبیین کرد. این دو اصطلاحاتی هستند که در زبان های دیگر قابل ترجمه دقیق نمیدانند؛ اما معمولا برای ترجمه آن از اجتماع و سرمایه داری استفاده میشود. بعضی از نویسندگان دنیای جدید سرمایه داری گزلشافت را چیزی کشنده برای روح انسانی، و نشانه ی خسران عظیم بشری می انگارند که به از خود بیگانگی گسترده می انجامد و آدمیان را «به جستجوی عبث و نافرجام به دنبال اجتماع (گماین شافت) » وامیدارد.
مجموعه ی دیگری از قطب بندیها یا نظامهای تقابل گذار را کروپوتکین اندیشمند روس و اسپنسر فیلسوف اجتماعی انگلیسی مطرح کردند.
کروپوتکین این نظر را اشاعه میداد، مساعدت متقابل عامل اصلی در ادامهی بقای انواع از طریق انتخاب طبیعی است.
اسپنسر در نظریه اش درباره تنازع بقا و بقای اصلح، عوامل «فردگرایانه و خشونت آمیز» را میستاید. در سرتاسر نیمه دوم قرن نوزدهم مدافعان نظریه مساعدت متقابل، از دیدگاهی مبتنی بر اشتراک و همبستگی منافع و اقتصادانان از نظریه ای مبتنی بر رقابت (البته نه بر پایه نزاع یا دیدگاه مارکسیسم) دفاع میکردند. صورت بندی تازه ای از این قطب بندی امروزه در میان دانشمندان علم زیست شناسی اجتماعی رواج یافته که به مطالعه ی تقابل گزینش های فردی و گروهی میپردازند.
در سال های اخیر قطب بندی های دیگری نیز صورت گرفته است که جهت گیریهای آنها اندکی تغییر کرده است. تالکوت پارسونز در آثار جدیدتر خود، مجموعه ای از به اصطلاح متغیرهای الگویی ارایه کرده که از پنج شاخص تقابلی تشکیل شده است: انتساب-اکتساب؛ محدودیت-عمومیت؛ عاطفی-بیطرفی عاطفی؛ پراکنده نگر- جزیی نگر؛ کیفیت اشتراکی- گرایش فردی.
منکر اولسون جهان مورد مطالعه ی جامعه شناسان را در مقابل جهان اقتصاددانان قرار میدهد. اولسون میگوید در جهان جامعه شناسان، عقلانیت تقریبا یکی از صفات اختصاصی فرهنگ است؛ در جهان مورد مطالعه اقتصاددانان، انسان ها موجوداتی دارای عقل و منطق فرض شده اند. او استنتاج میکند؛ آرمان های اقتصادی و جامعه شناختی نه تنها از یکدیگر متفاوتند بلکه در دوقطب مخالف قرار دارند و هرکدام که تحقق یابد، جامعه با معیارهای دیگر چونان کابوسی جلوه خواهد نمود.
یکی از آخرین مدل های تفاوت، که آن هم بر جنسیت مبتنی نیست، مدل کنت بولدینگ بوده که قایل به تقابل«معنویت» با اقتصاد است.
در تضادی آشکار با پویایی اقتصادی، پویایی دنیای «بی آلایشی» قرار دارد که کنت بولدینگ آن را بخشی از کل نظام اجتماعی تعریف میکند که با مفاهیم و روابطی از قبیل منزلت، هویت، اجتماع، مشروعیت، وفاداری، عشق، اعتماد و غیره سرو کار دارد.
بولدینگ آن را بخش جدا و مشخصی از نظام اجتماعی میداند که پویایی خود را دارد، آن پویایی که من تحت عنوان عشق یا وظیفه مفهوم سازی کرده ام. قاعده ی مطرح در اینجا تبادل پول یا نمادهای آن نیست بلکه « اهدا» کالا و خدمات است. ما در مورد این دنیای بی آلایش چیزی نمیدانیم بلکه ما در آغاز راه شناخت دنیای بی آلایش و کمال یافتگی هستیم.
جنسیت در قطب بندی ها
این قطب بندیها برای این ارایه شد تا نشان داده شود، قدمت آشنایی با روش های متباین تفکر، احساس و تعامل ورزی به مراتب بیشتر از مفهوم دنیای زنان است. هیچ یک از آنها بر پایه ی نظریه ای راجع به تفاوت های فطری و ذاتی زن و مرد استوار نیست. رویکرد آنها به هیچ وجه ربطی به جنسیت نداشته است. زنان و مردان هردو میتوانستند در همه یا هیچ کدام از آن جهان های مفهوم سازی شده شرکت جویند.
دنیای زنان، دنیایی است که به راستی بیشتر استوار بر روابط خویشاوندی و محلی است و بازتاب ویژگی «خون و خاک» اجتماع(گماین شافت) است، و دنیای سرمایه داری یا گزلشافت که ساکنین آن بیشتر مردان هستند، در حقیقت دنیای مبادله است. توصیف بندیکت از فرهنگ های آپولونی و دیونیزی در واقع متناسب با مفهوم سازی دنیای زنان به عنوان دنیای پایبند به سنت و محافظه کاری و دنیای مردان به عنوان دنیای خشونت است. نظریه کمک و مساعدت متقابل کروپوتکین میتواند بیانگر خلقیات دنیای زنان باشد و نظریهی بقای اصلح اسپنسر روشنگر ویژگی های فردگرایی خشن دنیای مردان است.
دنیای زنان را میتوان با متغیرهای الگویی پارسونز به نام انتساب، پراکنده نگری، جزیی گرایی، کیفیت اشتراکی و حالت عاطفی شدید توصیف کرد و دنیای مردان را با دسته ای دیگر از متغیرهای او مانند اکتساب، محدودیت، فردگرایی، بیطرفی عاطفی، حالت عاطفی ملایم و عام گرایی ترسیم کرد.
اگر چه خود نظریه پردازان دیدگاه های خود را بر حسب جهان زنان و مردان ابراز نمی کردند، اما بطور کلی در مفهوم سازی های خود از جنبه های مربوط به جنسیت غافل نبودند. در قرن نوزدهم جهان صنعت و سیاست بر اساس معیارها و موازین مردانه در نظر گرفته میشد، زیرا این جهان نمایانگر فضایل و ارزش های مردانه، نبردهای بیرحمانه،نزاع و رقابت بود؛ دنیای زنان که همتای ضروری دنیای مردان بود، دنیای عشق و حمایت پنداشته میشد.
توصیف دنیای زنان
از میان این انبوه توصیفگر تضادها و قطب بندیها، دو بعدی که به عنوان محورهای سازمان دهندهی کتاب حاضر به کار رفته عبارتند از بعد ساختاری و فرهنگی؛ اولی به ماهیت اجتماع ماقبل مدرن(گماین شافت) و مناسبات خویشاوند-محله مربوط میشود و دومی به روحیه ی عشق یا وظیفه.
مفهوم سازی دنیای زنان بر اساس گماین شافت موضوع بدیع و جدیدی نیست. تونیس با لحنی پر احساس دنیای زنان را به شکل گماین شافت ترسیم میکرد: "قلمرو زندگی و کاردر گماین شافت به ویژه با حال و هوای زنان تناسب دارد، در حقیقت برای آنان حتی ضروری است". در شرایط کنونی ، توصیف دنیای زنان بر اساس گماین شافت نه تنها از روی ترحم و با دور نمایی منفی نیست بلکه بر شواهد و اسناد تحقیقاتی معتبر و قابل قبول مبتنی است؛ و این حقیقت را به اثبات میرساند که دنیای زنان به راستی دنیای مبتنی بر روابط خویشاوند و محلی است که نقش انسجام بخشی را ایفا میکند.
از بعد فرهنگی، وجه مشخص کننده ی دنیای زنان غلبه ی روحیه ی عشق یا وظیفه شناسی است.
سوروکین در تحقیقات خود در زمینه ی عشق های ایثارگونه دریافت که در جامعه آمریکا زنان به واقع ساکنین جهان بی آلایش و خلوص(معنویت) هستند: به نظر میرسد از خودگذشتگی و مهربانی نهادینه نشده، اساسا در زنان برانگیخته میشود. اگر پسران و مردان دارای این خصوصیات باشند مورد تقبیح قرار میگیرند.
یک نسل بعد از او ویکتوریا سامویلز تحقیقات مربوط به زنان طبقه کارگر را بررسی کرد و دریافت که «آنان هنوز محصول دنیای ارزش های به شدت شرطی شده ی وظیفه، فداکاری، سرکوب امیال و چشم پوشی از نفع شخصی هستند».
اخلاق برای این دسته از زنان مورد مطالعه به مفهوم«تکلیف و فداکاری» است؛ این دو نسبت به «آرمان برابری» اهمیت بیشتری دارد.
یونانی ها بین سه نوع عشق تمیز قایل شدند:
عشق شهوانی که به شکل یک عشق رمانتیک همواره به صورت یکی از ارزشهای بنیادین در دنیای زنان حضور داشته است. عشق نوع دوستانه؛ دوستی های محبت آمیز و فعالیت های نوع دوستانه نیز یکی از اجزای اصلی تشکیل دهنده ی دنیای زنان است. در آخر «آگاپه» یا عشق روحانی یا انسان دوستانه؛ مهرورزی و انسان دوستی از دیر باز صفت بارز و مشخص کننده ی دنیای زنان بوده است.
تذکر این نکته ضروری است که وقتی میگوییم دنیای زنان «به وسیله ی چیزی مشخص میگردد» یا فلان کار را انجام میدهد، منظور این است که هنجارهای آن کار یا رفتار را تجویز میکند، جایز می شمرد و یا دست کم با آن مدارا میکند.
وقتی گفته میشود که دنیای مردان از زنان خوشش نمی آید؛ به این معنی است که در آن هنجارهایی اعمال میشود که رفتاری خصمانه نسبت به زنان دارد؛ البته دنیای زنان نیز سر به سر و هماهنگ نیست. در هر دو دنیا اعضایی هستند که با تمام اجزای دنیای خود نمیتوانند کنار بیایند. در هر دو این دنیاها شاهد کارشکنی ها ، هنجار شکنی ها و بزهکاری، اهمال کاری و ... هستیم.
این شواهد ی که در این کتاب است از خیل عظیم مفهوم سازی ها و پژوهش های مرد-محور بیرون کشیده شده است.
کلام آخر
تا به حال هیچ شناخت علمی یا تحقیق جامعی صورت نگرفته که بر مبنای آن بتوان تصویر کامل و منسجمی از دنیای زنان آنگونه که در اینجا مفهوم بندی و توصیف شده ارایه کرد، رهیافت ها، رویکردی التقاطی و پراکنده گزین است، که مواد بحث را از هر کجا و از هر منبعی که در دست باشد بیرون میکشد.
پژوهشگران زن نه تنها بر سر نتایج بلکه بر سر دغدغه های هم با یکدیگر اختلاف نظر دارند. یکی از دغدغه های عمده ی ایشان این است که به چه نسبت باید برای ستمدیدگی یا قدرت زنان و یا ابعاد منفی یا مثبت حیات آنان اهمیت قایل شد.
بسیاری از زنان که نظرشان برای من محترم است، مخالف مفهوم دنیای زنان هستند و نگرانند که مبادا این مفهوم علیه زنان به کار بسته شود یا دنیای زنان را مآلا بهتر از آنچه هست جلوه دهد و با اینکار زنان را بی جهت با جایگاه فرودستشان در برابر مردان آشتی دهد.
فصل سوم
پایگاه و سپهرها
اکنون چندان از عصر ویکتوریا فاصله گرفته ایم، تا بتوانیم آن دوران را درجای درست آن نظاره کنیم، همچنین امروزه مورخان چندان از ساختار و ساز و کار آن عصر پرده برداشته اند که میتوان از پژوهش های ایشان چونان منبع قابل اعتماد برای آشنایی با دنیای زنان آن دوران، که به یقین یکی از بخش های گیرای آن عصر بوده، بهره جست.
تصوری قدیمی: پایگاهها[مرتبه ها]
غنی در کاخ
و فقیر بر درگاه
خداوند آنان را چنین خواسته
یکی بر عرش و دیگری بر فرش
«سرود مدارس تعلیمات دینی مسیحی در قرن 18 و 19»
در اواخر قرن 18، جامعه ی اروپایی شامل نظامی از "موقعیت ها" یا "جایگاه ها" یا " پایگاه ها" و یا "منزلت ها" بود، افراد موقعیت دقیق خود را در آن نظام میدانستند. «آنانی که در موقعیت پایین تری قرار داشتند» جایگاه خود را در «مقابل» آنانی که در «جایگاه بالاتری» قرار داشتند، میشناختند و از آن پا فراتر نمیگذاشتند.
مجموعه ی کاملی از تمهیداتی که پاسدار این حد و مرز بودند سطوح مختلف اجتماعی را به وضوح از یکدیگر تفکیک میکردند.
جهان بینی اکثر آدمیان همچنان استوار بر حکومت عوامل طبیعی بود، یعنی اعتقاد به این که زمین یگانه منبع تولید ثروت است.
با کوچیدن صدها هزار نفر از مردان و زنان روستایی به شهرها، ساختارهای طبقاتی سابق، نظام مبتنی بر وظایف جنسی گذشته فرو میریختند و در جریان این روند فروپاشی، تشکیلات کار از نو سازمان می یافت؛ درست است که این تغییر و تحولات چندان مشهود نبود اما نظم پیشین را از ریشه دگرگون ساخت. این روند در وضع و حال زنان نیز تاثیری دوران ساز داشت.
هانا مور از جمله کسانی بود در مقابل تحول ساختاری و وظایف جنسی در سالهای پایانی سده ی هجدهم مقاومت کرد.
مور یکی از مدافعان وفادار، فعال وپرشور وضعیت موجود بود. به نظر او هرکس در هر جایگاه و پایگاهی که در اجتماع داشت، در قبال تمام اعضای دیگر طبقات جامعه مسوول بود.
بازتاب این ذهنیت راجع به ساختار طبقاتی جامعه را می شد در طرز فکر جاری در خصوص ساختار نقش جنسی مشاهده کرد. درست به همین دلیل دهقانان، اصناف، زمینداران و همچنین زنان هر کدام جایگاه و موقعیت خود را در این رویه و شاکله ی امور داشتند. نظم طبیعی هم شامل حال جنسیت و هم طبقات می شد و مهمتر اینکه تلاش برای اصلاح و یا تغییر جدی آن اشتباه قلمداد میشد.
مور فکر میکرد که میتواند بفهمد تحولات روی داده در ساختار طبقات و نقش های جنسی جامعه چه استلزام هایی برای نظام اجتماعی در پی خواهد داشت. به نظر او این تغییر و تحولات به زیان زنان خواهد بود.
هانا مور درباره ی «جایگاه» زنان طبقه ی بالا یا متوسط، زنان «نجیب زاده» و «زنان متشخص» می نوشت. همه ی زنان از آن جایگاهی که مور برای شان مقرر میکرد برخوردار نبودند. اگرچه مری ولستون کرافت از مشکلات زنان شاغل آگاه بود، اما عمده ی آنها مشکلات زنان شاغل فرهیخته و اشراف مآب بود.
به جایگاه شمار قابل توجهی از زنان توجهی نشده بود.
بانوی مرفه عهد ویکتوریا که مور درباره اش نوشته بود، بیشتر و بیشتر حساس، شکننده ، وابسته، ضعیف، متکی، متواضع، پاکدامن و به لحاظ جسمانی ناتوان و درمانده میشد؛ گرچه به لحاظ اخلاقی و معنوی قوی بود.
اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم نشان گر یک مرحله ی گذار است، مرحله ای که بازارهای محلی جای خود را به بازارهای مرکب و پیچیده تر میدادند و کارها بیشتر به بیرون از خانه راه یافت و به تدریج جداسازی و تفکیک کار زنان از مردان آغاز شد، اعتقاد به سپهرهای جنسی بروز یافت. اعتقاد جدیدی که این جدایی رو به رشد که زنان در خانه و مردان را در کار بیرون از خانه نگه میداشت؛ تبیین ، تسهیل و توجیه میکرد.
تصوری جدید: سپهرها
بر اساس فرهنگ واژگان آکسفورد، اولین بار که واژه ی «سپهر» در بافتی به غیر از متون مربوط به حوزه ی اختر شناسی و هندسه به کار رفت به سال های آغازین سده ی هفده باز میگردد، بنابراین احتمال کاربردهایی از آن در مورد زنان مدت ها پیش از اواخر قرن هجدهم وجود داشته است. ولستون کرافت(1792) از هر دو مفهوم پایگاه و سپهر استفاده کرده است.
مفهوم«سپهر» دلالت بر نظامی جدایی طلب دارد که در مقابل مفهوم پایگاه که دلالت بر نظامی یکپارچه و ادغام شده است قرار میگیرد. طرفداران این نظام تاکید میکردند که در آن سپهر زنان و مردان از حیث ارزش برابر، ولی مع الوصف جدا از یکدیگرند.
مدت زمان مدیدی تقریبا همه ی تفکرات مربوط به زنان ، دانسته یا نادانسته، تلویحاً بر این دلالت داشت، چیزی به عنوان نوعی ازلی از سپهر زنان وجود دارد، که تبار آن به آدم و حوا میرسد.
کرادیتور(1968) اشاره میکند، مفهوم محدود کننده ی سپهر برای دنیای مردان واقعا مناسب به نظر نمیرسد، ولی برای دنبای زنان کالا مناسب است. زیرا مفهوم سپهر متضمن حالتی گرم، صمیمانه، دوستانه، حفاظت شده و واجد امنیت است. سپهر فضایی محصور شده است و بنابراین با مفهوم سازی اریکسون از ماهیت زنان به عنوان «فضایی درونی» هماهنگی دارد. در عین حال از آنجا که سپهر مدور است، با نحناهای اندام زن همخوانی دارد. سپهر مرزبندی های کاملا تعریف شده دارد.
اعتبار سپهر زنان از جهت ایدیولوژیک:
مساله ی برابری و فرودستی
من تصور میکنم معانی رمزی و نمادین سپهر دلالت های مهمی داشت. زیرا سپهر اشاره به هستی ای دارای حدود و ثغور مشخص دارد که از حیث روانشناختی و جامعه شناختی دارای حالتی قلمرو گونه است، یک جور «عرصه» یا «ساحت» زنانه که تا حدودی خودمختار است، اما کاملا مستقل نیست.
کات میگوید تا اواخر قرن هجدهم زنان هیچ گونه آگاهی از فرودستی خود نداشتند، اما به انقیاد خود موقوف بودند. ولی مور و کرافت هر دو تصویر رقت انگیزی از بسیاری زنان به عنوان انسان های به واقع فرومایه ترسیم کردند، موجوداتی ناقص العقل، جبار منش، عاطل و باطل، دارای علایق پیش پا افتاده و بچگانه و ندانم کار که صرفا برای ارضای هوس های مردان تعلیم دیده اند. در اواخر قرن هجدهم به تدریج سوال هایی از این قبیل مطرح شد: آیا این فرومایگی و ضعف زنان در مقابل مردان طبیعی است یا ساختگی؟ فرودستی زنان علت فرومایگی زنان است یا معلول آن؟...
مور و کرافت هر دو بشدت به وجه فرهنگی و ساختگی آن حمله کردند و هر دو تعلیم وتربیت(جامعه پذیری) زنان را مورد انتقاد قرار دادند.
حتی اگر زنان از بعضی جهات نسبت به مردان ضعیف تر یا فروتر باشند، این به هیچ وجه دلیل بر عیب و نقص ایشان نیست، زیرا « ارزش حقیقی زنان با زدن انگ فرومایگی بر آنان کم نمیشود». مور به هیچ وجه به فرومایگی زنان اعتقاد نداشت. زنان میبایست بر توانایی های خود اصرار میورزیدند، زیرا اقرار به هر گونه ضعف ذاتی و فرومایگی باعث سواستفاده مردان از این اقرار میشد. بدین ترتیب حد و مرز فرومایگی زنان باید با جامعه پذیری شان سنجید و با آموزش صحیح آن را مرتفع کرد.
اعتبار سپهر زنان از جهت کارکرد
کاترین بیچر(1878-1800) یکی از نظریه پردازان و مدافعان بزرگ نظریه«ماهیت مجزا، اما به لحاظ کارکردی برابرِ سپهر زنان» است. بیشتر دفاعیات او که با صراحت موقعیت فرودست زنان را تصدیق و تایید میکرد، بر خوانده های او از توکویل استوار بود. توکویل به وضوح بین برابری و همسانی فرق میگذاشت. بیچر به جای تقسیم جامعه به طبقات مورد نظر توکویل، تقسیم بندی استوار بر جنسیت را مطرح کرد. توکویل، تلاش برای یکسان کردن مردان و زنان را مضحک و احمقانه میدانست و میگفت: نتیجه اش صرفا مردانی ضعیف و زنانی آشفته حال خواهد بود.
بیچر همچنین بر خلاف مور و کرافت فرودستی زنان را ناشی از جبر طبیعت نمیدانست.
سپهر زنان از حیث سهم زنان در کارکردهای جامعه با مردان برابر بود.
نظریه ی بیچر با تاکید بر تفاوت های زن و مرد کل معضل ناتوانی و فرومایه انگاری زنان را دور میزد.
نظرات مور و کرافت اگرچه با یکدیگر تفاوت داشت ولی هردو اعتقاد داشتند که آموزش باید به گونه ای طراحی شود که زنان را نه تنها با موقعیت فرو دست خود آشتی دهد؛ بلکه آنان را برای آن نوع زندگی آماده کند.
با اینکه کرافت فرودستی زنان را نتیجه ی جامعه پذیری میدانست، در این مورد با مور توافق داشت، ولی با این حال تحصیل را عاملی میدید که زنان را برای آن دنیای بهتر مجهز میکرد. یکی از مهمترین بحث های او در مورد آموزش این بود که تحصیل از زنان مادران بهتری میسازد.
مور و کرافت هر دو این طرز تلقی را که زنان را ابزار شهوت رانی و مزدورانی بی اجر و مزد محسوب میکرد نمی پسندیدند. هردو از لزوم بهبود وضع تحصیلات زنان دفاع میکردند و هر دو بر اهمیت مسوولیت مادر در قبال بچه ها پای میفشردند. تفاوت نظریات آنها در وارد کردن مساله حقوق زنان توسط کرافت بود. به نظر مور، مفهوم حقوق زنان در ضمیر زنان «یک جور احساس گله مندی کفر آمیز از مسوولیتی که پروردگار در این جهان بدیشان محول کرده است» بر می انگیزد.
کات میگوید بحث کرافت به زنان فرصت اندیشیدن و مدون ساختن دیدگاه های خود را داد. آنچه درنهایت موازنه ی موجود را دگرگون ساخت دین بود.
در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم جنبشی مذهبی مشهور به نهضت بیداری عظیم دوم در امریکا برپا شد که شکل تازه ای از پیمان خواهری، برپایه ی بدعتی مذهبی، ارایه کرد. طبق نظر کات، نهضت بیداری عظیم دوم با اطمینان از این مفهوم سپهر زنان در واقع یکی از مظاهر فرودستی زنان است پرونده ی موضوع برابرانگاری را مختومه اعلام میکرد. کارکردهایی که سپهر زنان را به لحاظ اهمیت و نه از نظر موقعیت با سپهر مردان برابر می نمود عبارت بودند از حمایت عاطفی، استیلای معنوی و خانه داری.
سپهر زنان:قلمرو احساس و عاطفه
سپهر زنان قلمرویی از عاطفه و احساس بود که رسالتش پرورش اخلاقیات در جامعه بود.
بدین سان گذشته از نقش تاثیر گذار سپهر زنان در مقام ابزاری برای ارتقای معنویات میبایست به خصوص نقش حمایتگر، سازنده و عاطفی آن را نیز مد نظر داشت.
کات اظهار میدارد که تمایزات نقش و وظیفه ی زن و مرد در سال های پایانی سده ی هجدهم، به صورت اصلی جهان شمول درآمده و در این تمایز گذاری قلمرو«احساس و عاطفه» آشکارا به زن منسوب گشته است.
یکی از کارکردهای اصلی سپهر زنان «تعریف واحه ای از ارزش های غیر بازاری در یک جامعه غیر زیاده طلب است». سپهر زنان مرهمی فراهم میساخت که برای شفای جراحات ناشی از دنیای بیرون ضرورت داشت و بدین سان زندگی در جهان مردانه را تحمل پذیر می نمود.
زنان با اینکه چندان مجالی برای حضور و فعالیت در دنیای بیرون را نمیافتند اما وجودشان برای تحقق کارکردهای اقتصادی و جامعه ضروری بود. سپهر زنان هم اقتصاد و هم جامعه را زیر بال و پر میگرفت. شهبانوی اهالی خانه... متصدی مقامی بود که به شدت برای بقای جامعه ضرورت داشت، او چونان نماد و کانون نهادی بود که از متلاشی شدن جامعه جلوگیری میکرد.
شاید این طور استدلال شود که تنها بدین سبب که آیین و کیش زندگی خانوادگی سپهر زنان را از جامعه ی خشن و غیر انسانی جدید (گزلشافت) مصون میداشت. زنانی هم که وارد کارخانه ها میشدند مشخصات عاطفی ویژه دنیای خود را با خود می بردند. اما اگر در این زمینه ریز بین باشیم، میتوانیم با این قضیه رویارو شویم که اگر زنان امکان داشتند تا در مقام اعضای خودآگاه سپهر خویش در اجتماع خود را به اثبات برسانند، آنگاه میتوانستند «عواطف قلبی » را وارد عرصه های اجتماعی کنند.
کارکرد اخلاقی سپهر زنان
ماریا چایلد(1802-1880) یکی از نویسندگان بیشماری بود که بر تعهدات اخلاقی سپهر زنان تاکید میورزید. به عقیده ی او زنان والامنش و نیک سرشت بودند. از همین روی مسوولیت ارتقای تراز اخلاقیات در جامعه بر دوش آنان بود. اما یک چنین تکلیفی مستلزم گسترش سپهر زنان و باربری بیشتر میان زن و مرد بود. بدین ترتیب، زنان دیگر نمی بایست به خویش به چشم«ابزار راحتی خانه و خانواده، یا وسیله ی عیاشی و سرگرمی» نگاه میکردند و دیگر اجازه نداشتند چشم پوشیدن از مجموعه استعدادهای ذهنی و توانمندی های خود که آنان را دوشادوش مردان به صورت عاملان تحقق اصول بنیادین پیشرفت جامعه در می آورد، به حساب صفات و ظرافت های زنانه بگذارند». هر زمان که که مردان تحت تاثیر ویژگی های مثبت زنان بیشتر از حیث این صفات -تواضع، تقوا و شفقت- به زنان مانند می گشتند، به همان نسبت جامعه شاهد بهبود وضعیت معنوی و اخلاقی افراد میشد.
فضایل زنانه که در سپهر زنان آموخته میشد از نوع سلطه پذیری و فرمانبرداری بود: «فروتنی، نرم خویی، عشق، پاکدامنی، انکار نفس و از خود اراده نداشتن». تا به آن جا بر این الگو صحه گذاشته میشد که نتیجه ی آن شخصیتی بود که زندگی با او آسان بود ولی برای مشارکت در دنیای بیرون از خانه ناتوان و بیکفایت بود. خیل کثیر پژوهش های راجع به زنان در دهه های اخیر نشانگر آن است، انواع عیب و نقص های شخصیتی که این الگو به بار آورده تا دیر زمانی پس از افول ایدیولوژی سپهر زنان همچنان برجا مانده است.
ماحصل کلام: آیین زندگی خانوادگی/خانه داری
یکی از ابعاد پرمعنا و البته تاثیر گذار مفهوم سپهر زنان مقوله ی سرپرستی امور خانه یا به تعبیری دیگر تدبیر منزل بود. کاترین بیچر توجه زیادی به آن معطوف کرده است. کتاب او به نام«رساله ای در باب اقتصاد خانوادگی» بر زنان امریکا هم از لحاظ نحوه ی تفکرشان در مورد سرپرستی امور خانه و هم از لحاظ نحوه ی تفکرشان نسبت به خود تاثیر چشمگیری گذاشت. آن اثر تمام جوانب سپهر زنان مانند برنامه ریزی خانه، اداره خانه، تربیت و پرورش فرزندان را در بر میگرفت.
بیچر میگفت زنان باید این جنبه از نقش خود را جدی بگیرند و همانند مردان که در مسیر انجام وظایف و رسالت های خود پیش میروند؛ خود را برای وظایف خطیر ملی آماده کنند.
این درس بخشی از نظریهی« سپهرزنان مجزا- اما برابر » بود که کم کم به امری نا مطلوب بدل گردید.
در سال 1840 توکویل مینویسد اگر زن آمریکایی از یک طرف نمیتواند از دایره ی اشتغالات بی جنب و جوشِ خانه بگریزد، از طرف دیگر نیز هرگز وادار نشده که پا را از آن فراتر بگذارد.
در قرن هجدهم سپهر زنان به عناون موضوع ویژه ی یک آیین قرار گرفت. باور به این آیین رنگ و بوی عقیده ای مقدس و بعدها متحجر پیدا کرد مبنی بر اینکه جای زنان در خانه متقابلا خانه جای زنان و دنیای زنان است.
آیین زندگی خانوادگی به ایده ی سپهر زنان قوت و اعتبار دو چندان بخشید. در آن زمان تقریبا همگان تصور میکردند که این سپهر مجزا، روال طبیعی سازماندهی اجتماعی است. این شیوه ی تصور و مفهوم پردازی از نظام اجتماعی به صورت جزیی از باور و عقیده ی عمومی درآمد که تا به امروز در میان برخی از اقشار مردم مانند قلمروهایی محصور و بسته ی قومی و روستایی قدیمی هنوز پابرجا، و در فکر و ذهن بسیاری چونان تصویری حسرت بار از گذشته باقی مانده است.
تا پیش از قرن هجدهم، بیشتر زنان آنقدر درگیر مشارکت در کسب درآمد برای امرار معاش خانواده بودند که امکان نداشت صرفا به امور خانه داری محدود شود. این در حالی است که مردان اکثر اوقات بر در خانه ها به مباحث علمی می پرداختند و یا اینکه با دوستان خود وقت میگذرانندند.
از زمان عهد عتیق به این سو زنان علاوه بر خانه ها در جاهای بسیار دیگری نیز حضور داشتند و بنابراین این جزم اندیشی که زنان را در خانه محدود کرد در واقع تقریبا چیزی جدید بود.
اگر از زاویه های دیگر به این موضوع بنگریم ، مکان انجام هر کاری در خانه بود؛ پس با پیشرفت و گسترش صنعت جدید، مکان وقوع کار از خانه خارج نشد، منطقی تر آن است که بگوییم با این فرایند ساحت خانه از عرصه های کار جدا گردید و بدین سان خانه به پدیداری بالنسبه تازه بدل گردید. مکانی که روز به روز بیشتر به جایی مختص مصرف کردن تبدیل شد.
مدت زمان مدیدی، حجم قابل قبولی از خدمات همچنان در خانه تامین میشد اما در اواخر قرن نوزدهم و خصوصا قرن بیستم حتی این شکل کار هم تضعیف گردید.
حتی زمانی که بر این اعتقاد پافشاری میشد که «جای زن در خانه» است؛ اساسا به آن معنا بود که جای او در نیروی کار نیست.
در دوران استعمار آمریکا، اعضای خانواده همچون اعضای یک واحد تولیدی کار میکردند؛ کارها بینشان با دقت تقسیم میشد و با وجود این«سپهرها» ی زنانه و مردانه چندان از هم مجزا نبودند. با این همه، تا اواخر قرن هجدهم، سپهر خانوادگی به لحاظ مفهومی و نظری به تدریج مجزا میگردید.
توجیه گران آیین زندگی خانوادگی/ خانه داری خود اغلب زنان دارای حرفه بودند، پیش فرض آنان این نبود که یگانه سپهر و حوزه ی متعلق به زنان خانه است. به بیان بهتر، به احتمال در نظر آنان خانه داری تنها جزیی از کلیت سپهر زنان بود.
حتی هانا مور نیز اعتراف کرده بود که نوع دوستی و نیکوکاری با جایگاه زنان هماهنگی دارد.
به اعتقاد بیشتر زنان یکی دانستن سپهر زنان با زندگی خانوادگی و خانه داری دنیای آنان را تنگ و محدود میساخت، به قلمرو ایشان لطمه میزد و آن را ضعیف و ناتوان جلوه میداد.
به عقیده ی او در آن دوره ایالات متحده اعتقاد تغییرناپذیر عامه ی مردم، زنان را با احتیاط در محدوده ی تنگ منافع و وظایف خانوادگی محبوس میکند و به آنان رخصت بیرون رفتن از این محدوده را نمی دهد.
اگر سپهر زنان فقط برای زندگی خانوادگی و خانه داری جا داشت، مرزهای آن شدیدا محدود میگردید. سپهری که از دنیای بیرون بریده باشد به تنگ نظری و کوته فکری میل میکند و چشم انداز اخلاقی آن تنگ، تعصب آمیز و فاقد مدارا و بردباری میشود و چه بسا گناهان جنسی منحصر شود. بنابراین سپهر زنان به راحتی میتوانست تبدیل به یک زندانی یا قفس طلایی و یا خانهی عروسک شود. سبکسری، کم مایگی و بی مسوولیتی ای که به زنان نسبت داده میشد تا حد زیادی نتیجهی محدودیت هایی بود که بر سپهر زنان تحمیل میشد.
بسیاری از زنان در سپهر خود خشنود و راضی نبودند. اشعار زنان از حسرت های فرو خورده لبریز بود. درست است که عموما زنان را پاسداران معنوی جامعه می انگاشتند، با این وجود غالب زنان از مفاسد اخلاقی روز بی خبر می ماندند، از این حیث زنان قربانی نوعی«نادانی ملایم» بودند. موضوعاتی از قبیل فحشا، همجنس گرایی و «انحرافات» جنسی مخفی نگه داشته میشد. سپهر زنان شاید به وجود زنان گمراه و هرزه واقف شده بود یا احتمالا به واژه ی«فاحشه» در کتاب مقدس نیز برخورد کرده بود، اما برای زنان دایره ی لغاتی برای صحبت کردن درباره ی دنیای «تمایلات جنسی» فراهم نشده بود بلکه جهالت و نادانی، بیگناهی و معصومیت تعریف شده بود.
آنان از سقط جنین اطلاع و آگاهی داشتند ولی از آن دسته موضوعاتی بود که به صورت محرمانه از آن صحبت به میان می آمد. زنان- والبته عموم جامعه- خواهان این بودند که سپهر زنان مظهر اعلای اطاعت از قانون، تقوا و معصومیت باشد.
کمتر کسی با جنبه ی منفی تر سپهر زنان آشنایی داشت. مثلا در طول دهه ها و شاید قرنها، بسیاری از زنان معمولا فقیر، سوء استفاده ی جنسی را به عنوان بخشی از نقش زنانه تعریف میکردند.
در میان طبقه متوسط که در سپهرشان سوءاستفاده جنسی بخشی از آن نبود؛ هنگامی که قادر به برطرف کردن این مساله نبودند به پنهانکاری روی میآوردند. منظور از تعبیر«لکه ی سیاه» یا «سابقه ی بد» که هر از گاهی حرف هایی ازآن به میان می آمد، شاید بستگان و یا نیاکانی بودند که به راه خطا رفته بودند. و بعدها به صورت رازهای خانوادگی در آمده بودند. ضرب وشتم همسر، بی وفایی در زناشویی، اعتیاد به مشروبات الکلی از انواع بی احترامی به قوانین اخلاقی حاکم بر سپهر زنان بودند. این موضوعات محتوای بحث هایی بود که در مجالس توسط زنان علنی نمیشد.
تذکار: بنیانهای ایدیولوژیک مفهوم سپهر زنان
سپهر زنان ابتدا تعبیری ایدیولوژیک بود، برای تشریح و توجیه نظام مبتنی بر جدایی زن و مرد که در آن موقع در آمریکا متبلور شده بود. آن ایدیولوژی چندین مولفه را در بر داشت:
1) این باور که گرچه زنان ذاتا از مردان فرومایه تر نیستند، رفاه ملی و تامین اجتماعی ایجاب میکرد، سپهر زنان فرع به سپهر مردان تلقی گردد؛ 2) اعتقاد بر این که سپهر زنان باید وظیفه ی خود را در قبال خانواده در قالب اداره ی خانه به نحو در خور و پرستاری از تمام اعضای خانواده به انجام رساند، این حرف های زنانه است که مستلزم آمادگی و کفایت است و باید به اندازه ی هر حرفه دیگر آن را جدی گرفت؛ 3) اعتقاد بر این که سپهر زنان جایی بوده برای تامین خوراک عاطفی و شفای جراحاتی که توسط دنیای بیرون ایجاد شده بود؛ 4) اعتقاد بر این که سپهر زنان وظیفه و مسوولیت حفظ و انتقال معیارها وموازین اخلاقی جامعه رابرعهده داشتند؛ 5) اعتقاد بر این که خانه فعالیت های اخلاقی و خیریه ی مربوط به آن را هم در بر میگرفت، یگانه دل مشغولی طبیعی و به هنجار سپهر زنان است.
اما ایدیولوژی یک مساله، دوام وحیات آن مساله ای دیگر بود. ایدیولوژی سپهر زنان را به نوعی قلمرو احساس و عاطفه بدل کرد. دیگر بر عهده خود زنان بود که در دنیایی که هیچگاه از در همیاری وهمراهی با آنها درنیامده، به خلق «رشته های پیوند زنانه» و روابط خواهری و نظامهای همیاری همت گمارند تا از حمایت احساسی و عاطفی دیگر اعضای سپهر خود بهره گیرند.